تبليغاتX
صندلیٍِ لهستانی

صندلیٍِ لهستانی

(ادبیات داستانی)

.. من و تو..(از آرشیو اسفند84)

 
...د،خوب چی میگی،مادر من؟چرا بد خلقی می کنی؟تو اصلا امروز چته؟

اون از صب،اول صبی که گیر دادی چرا چایی شیرینمو به جای ۲ بار ۷ بار هم زدم !اینم از الانت که گیر دادی،سفیدی چشام،شده مث سفیدی چشای ،دم دمای آخر دایی مصطفی.

خوب اینکه بار اولم نیست...باشه ،من استکانمو آب می کشمو می ذارم لب

حوض ،توام وردار این گلستان سعدی تو بگذار اونور تر ازاین سفره به قول

خودت شاش ارمنی خورون من.. حالا گیرم که من دو تا پیکم ،رو چهارتای هر

روز  ی اضا فی خوردم خوردمو همچین گله ،گله سرم داغ شد ه و زدم زیر

آواز و دارم قمر می خونمو اونوقتش به جای آینه، خودمو تو نلبکی نیگا می

کنمو ، پیش خودم چسی میام که بله،من با بقیه فرق دارم،نگفتم که گاندیم.

اصلا بیا مث بقیه سفره های دو نفری،سر لقمه آخر کلی با هم تارف کنیمو 

بعدشم این تیکه آخر کبابو ریحونو تو بخور .خوبه؟هان راضی شدی؟بابا ول

کن دیگه اصلا غلط کردم. گفتی داری چی کار می کنی ،گفتم هیچی دارم

سیر نگات می کنم.خوب،تقصیر خودته که صاف تو چشام نیگا می کنیو فکر

آدمو می خونی اصلا گوه خوردم که که آرزو کردم مث قبر اصغر،۱۸ بار

سنگ قبرمو بشکوننو تف کنن روش، که چرا این جهود نبریدرو تو قبرستون

مسلمونا چالش کردن... باشه چشم دیگه دودستی زندگی رو می

چسبم،خوبه؟پاک کن اون اشکاتو ویه دونه از اون اوشنوبی فیلتراتو بده

بکشمو این پیک آخریرم بخورمو کپه مرگمو بذارم. باشه چشم فردا که شب

جمعه است میام ابن باوه ،بی اینکه دهنم بو بده می شینم ور دلتو ،توام از

دایی مصطفی و ننه کوچیکه وآقا جون برام بگو .از اون روز که ارباب دهتون

بسته بودش به فلکو آقا جون،آخ نگفته بود. قبول ؟پس به سلامتی دردو دلای فردامون.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

برداشت سوم از "گالری در زیر زمین"

- خوشگل تر از  سفره عقد خود مادره

-  نیگا  تو لباس  عروسی مثل زن فرنگیا شده.

- چه خنده به گونه هاش می آد

- می دونستم که اونشب چشم می خوره

- این همه دیدنی و چهل سال آزگار قهرو روزه ندیدن این آلبوم؟ راسی که  از خودم دلخورم

- تو نباید می افتادی تو حرفای مفت مردم

-  من خاله فقط هفت سالم بود که سر سفره یتیمی نشستم.. اینکه تو یه جایی زندگی کنی که ممنوع ترین چیز اوردن اسم مادرت باشه  تو رو تو همه چی می ندازه

-  از ترس خسرو و دور و بری یام هیچ وقت نتونستم  یه دل سیر باسه خواهرم گریه کنم.. همه کار کردم که  یادت نیفته یتیمی .

- دست شما خاله  کم پر نداد سایه یتیمی رو از رو سرم.. ه.. بابا رو نیگا.. چه کت شلوار سفید دومادی بهش می آد

- رسول راسی راسی عاشق مادرت بود.. دست هاش رو که روشونهای لخت  مادرت گذشته  نیگا.. اون چرک مردگی های انگشت ها و زیر ناخوناش یاد گار کار کردن تو معدنه.. اون قبل از اینکه زن بگیره از بچه گی کار کرده بود و مرد شده بود.

- نیگا چه خوشبخت می خنده.

- بابات مظلوم بود. مهری ام بود. ولی اونکه خاطر خوا بود بابات بود.

 

- شما همیشه  صدآ فرین به بابا دادی . از طرفی ام  همیشه گفتی  مادرم اینقدار که می گن گناه کار نبود. بالاخره کدوم طرفی هستی خاله؟

-  همون ور که قضاوت توش نباشه... ور ور آی خاله زنکی توش نباشه

- خاله نیگا.. این نیم رخ صورت  عمو رادنه ها.. انگار داشته از اتاق عقد می رفته بیرون که نیم رخش تو لنز دوربین جا مونده..

- کسی که خدا رو قبول نداره از گوه کافرم نجس تره..

- همیشه بی ملاحظه من هر چی که خواستی به عمو رادن گفتی .

- تو قد هفت سالگیت رادن رو شناختی و من قد..

- اینکه روشونهاش می شسم اون همون جور که می دوید و باسم آواز می خوند.. اینکه  باهاش خوش بودم و بچگی می کردم که فهمیدنش سن و سال بر نمی داره ...

" یه دمه صبح.. خورشید خانم بیرون می آد.

صبح می شه.. آفتاب می آد

بابا از سر خرمن آ می آد..

بابا رفته بجنگه

دنبال نور بگرده..."

- یادته خاله روزی که بابا عمو رادن رو از خونه بیرون کرد چقدر گریه کردم؟

- سه مرتبه این کارو کرد.. تو این عکس نیگا! چه از سر رضایت می خنده.

- آدم بابت این همه خوشبخت بودنش می افته تو حسودی

 

- ولی مادرت رو نیگا.. انگار که نیست

- آره.. بودنش شبیه نبودنه.. انگار نه انگار که بابا پشتش وایساده و دستاش رو شونه هاشه

- انگار که تو غربت چین و ماچین  نیشسته.. این لبخند تو عکسشم  مثل گفتن سیبه

- سیبی که تو حرف سی باقی مونده و عکاس سختگیر رو راضی. جدی مادر کجاست که اینجا نیست

- تو به مادرت رفتی.. اونم مثل تو آدم تو داری بود. هیچوقت نمی شد فهمید که تو سر و چشماش چی می گذره

-  به جاش تو این یکی عکس چشم های بابا بیشتر  شبیه  علامت سواله تا چشم.. ببین چه جوری از بالای سر به مادر چشم دوخته..

- حال و روز چشاش از سر نبودن مهریه

- خاله تو پیگیر مادر نبودی؟

-  گفتم که تو دار بود. هر کی می رفت سمتش جفتک می نداخت. من یه جیک جیکایی شنیده بودم.. ولی

- مادرم عاشقش نبود؟

- عاشق بابات؟..  خسرو که اومد خواستگاریم آقا خدا بیامرزم گفت اول دختر بزرگه باید عروس بشه.. من از قبل خسرو رو می شناختم. تو یه محل بودیم. دیده بودمش.

- بابا..

- بابات از کاشان اومد خواستگاری مهری.. آقام گفت رسول. رسولم شد. مهری ام نه گفت آره نه گفت نه. آقام تو خونه به دختراش سخت می گرفت... همین حیاطم داد به دختراش.. یه بخور نمیرم اجاره می گرفت ازمون.

- بابا دیگه بر نگشت کاشان؟

- خیلی به دل مهری بود... تو این عکس که روسری سرش کرده بیست و چهار سالشه.

- محرم تر از بابام کی بود؟!

- همین سالا بود که شروع کرد به سیگار کشیدن.

- دود سیگار تو این عکس دو دوی چشای مادرو بیشتر لو داده. عمو رادن تو این عکسا نیست!

- خسرو می گفت یه مرد اذب نباید تو این حیاط زندگی کنه..

پس قبل بابام خسرو خان نذاشت که عمو رادن..

- نه رادن رو شیش ماه بعد از عروسی پدر ما درت گرفتن.. بعدها - یه دفعه اشم که خودت یادت هست.. بابات   بیرونش کرد .

- مادر چه شکسته و پیر شده اینجا.. بابا ام..  با بابام  خوب تا  نکرد.  

- تو از رو حرفای مردم رو نویسی کردی.

- خودمم عقل دارم. هر جای این دنیا که بری خیانت یه اندازه بد و محکومه

- ما نشستیم که تو این آلبوم بچرخیم. الان چهل سال از اون روزا می گذره. تو این همه سال یکی گفت  حیونکی مهری یکی دیگه  گفت بمیرم باسه رسول . یکی گفت توف به صورت مهری یکی  دیگه  گفت ساقه که از اول کج نمی شه ببین چی شده که کج شده. به تو چه مربوطه.

- به من چه مربوط؟!.. چهل سال تو فامیل همه به یه چشم دیگه نگام کردن. بهم گفتن..

تو طلبت کمه بچه جون. حالا ام من به درست غلطش کاری ندارم. بعد از این همه سال اومدی سر وقته این آلبوم که چیزایی رو ببینی که  خیلی وقته ندیدی.. ببینی قیافه بابا مامانت یادت هست.. تو چشاشون نگاه کنی و بگی دلتنگشونی..  وقتی داشتی می اومدیم اینجا گفتم کله گیهات رو پشت در این زیر زمین چال کن.

- من قضاوت کردم و روزیه چهل ساله گرفتم باسه ندیدن این آلبوم و مادرم.. شما چرا تو این چهل سال خاک این آلبوم رو نتکوندی و به خواهربزرگت  سلام نکردی  خاله جون؟

- منم کم خاطر خسرو رو نمی خواسم.. شوهرم بود. اون ممنوع کرده بود. حرف مهری و اسم مهری  و عکس مهری رو.. مادرتم دوست داشتم . خواهر بزرگم بود. شبیه ترن کس به مادر خدابیامرزم  بود. فکر می کنی کم دستم رفت بالا تا بزنم تو دهن خاله زنکای فامیل که ور ور مفتشون تو هر مجلس و دور هم نشینی  بد گویی کردن از  مادرت بود؟ .. مهری هر چی که بود و هر چی که کرد هیچوقت بد کسی رو نخواست.. میون خسرو مهری مونده بودم معطل.. "اینجا بزنم یار گله داره.. اونجا بزنم یار گله داره"

- عمو رادن از همه غریب تر بود

- تو رادن رو می گی غریب! بعد از مادرت طلب داری ؟!  این عکسو می بینی.. همین که بابات سرش و انداخته پایین و مهری رو نگاه می کنه. این عکس و من ازشون گرفتم. یادمه که اونروز باسه اولین بار رسول رادن رو از خونه انداخت بیرون.

-  مادر چه ترسیده و شکاک دستاش رو گذاشته رو شیکمش و دور و ورشو می پاد

- تا وقتی که شیکمش اونقدر بالا نیمد که معلوم بشه به هیچ کس نگفت که تو رو حامله اس.

-  انگار سر گردنه و میون کرور کرور دزد وایساده. چه چشاش بی اعتماده

- بجاش بابات رو نیگا! اصلا چشاش معلوم نیست.  همچین سرش رو انداخته پایین و پشت سر مهری وایساده که انگار چشماش رو تو زمین کاشتن

- دونهای عرق انگار که بخوان چشای تو زمین کاشته اش رو آب بدن از رو پیشونیش شره کردن پایین  

- انگار همین دیروز بود... همون موقعها بود که خسرو حرف زدن و رفتن به اتاق مهری رو باسم ممنوع کرد. تنهایی رفت حموم زایمون . جز اشرف هیچکی باهاش نرفت.

- اشرف؟

- زن برادر خونده بابات.. فکر کنم رسول راهیش کرد.. تو دوسالت بود که اشرف و شوهر ش رفتن کویت... یه خواهر داشت به اسم فرنگیس  که خاطر عمو رادنت رو می خواست.

-  این  عکسو خاله ! .. چه پیرهن صورتی به مادر می آد

- بعد عروسیش این اولین عکسی که توش موهاش رو فرق باز کرده و ریخته رو شونهاش

- می بینی .. اینبار هست. دهن کوچیکش  از خنده تمام صورتش رو گرفته. منم هستم.. عمو رادنو!

- می بینی وقتی می خندی چقدر شبیه مادرت می شی..  گمونم همون موقع هاس  که بابات یوهویی فرستاد دنبال عمو رادنت که برگرده خونه

- من اون روز از مادرم یاد گرفتم که چطور می شه تو خاموشی کنج پستو از شادی جیغ کشید.

- تو اینجا هفت سالت بود.

- این چیه پشت مادر

- رو عکسه!. یه تیکه کاغذه چپسبوندن رو عکس.   از رنگ و روش معلوم که سن و سالی ازش گذشته .. آروم بکنش... عکس خراب نشه

- باباس!.. اونقدری که اون پیر شده من بزرگ نشده بودم

- انگار این بار این اونه که  بودنش خود نبودنه..

- چشاش چه بی رنگه..

- انگ یقین بیشتر به این دو تا چش بی رمغ می یاد تا  علامت سوال .

- بابات می خواست که تکلیف همه چیز رو روشن کنه.. تو مستی به خسرو گفته بود. اون روز باسه آخرین بار همه تون دور هم جمع بودید. همون روز که غروبش ریختن تو خونه و عمو رادنت رو گرفتن .

-  سه روز بعدشم تیر بارونش کردن .هنوز صدای خسرو خان تو گوشم زنگ می زنه که می گفت: " حیف پنج تا گوله دولت که تو تن اون رادن دزد ناموس حروم شد.. خون اونم مثل مهری باید به دسته  رسول  ریخته می شد

- کسی چه می دونه.. جنازه مهری که هیچ وقت پیدا نشد؟

- ولی همه می گفتن..

- منم مطمئن نیستم.. ولی  یادت باشه که هیچ وقت ام معلوم نشد میوه و لباس و سیگا رهایی که آخر هفته ها تو تیمارستان دست رسول می رسید یا  سنگ قبر همیشه خیس و پر از  گل عمو رادانت کار کی بود.

- یادمه که خسر خان می گفت: خانوم جان شما هم یا این بچه حروم زاده رو ردش کن بره یا سفره غذاش رو از سفره بچه های خودمون جدا کن.

- کلامت نیش داره... بی انصافی نکن پسر جون.. خسرو تا زنده بود هیچی برا تو کم نذاشت.. مثل یه پدر بود باست

ه.. من سه تا پدرم داشتم.. ولی  گفتن پدر باسم   نو و دست نخورده  مونده.. خاله چی به سر این خونه می آد؟

-  مهمه ؟

- نمی دونم.. نه نیست..

- چه وقته؟

- صبح شده

-  شد چهل روز ..

- اوهم.. چهل روز

- چه ابن باوه رفتنی شد..

-  رفتیم باسه اموات فاتحه بخونیم خودمون شدیم اموات..

- تو هیچ وقت راننده محتاطی نبودی پسر جان..

- شما حواسمو پرت کردی

- پوشو بریم. داره دیر می شه.. امروز سرمون شلوغه

- قول قول فاتحه اس که برامون می جوشه .. بعدشم همه می رن تا تو گرفتاریهاشون گم و گور بشن

- خوب درستشم همینه دیگه .. خاک سرده

این عکسا رم بیارم با خودم؟

- بیار.. ولی قایمش کن که خسرو نبینه شر شه. 

-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

رقص روبان سياه                                                                 

 

 

یقه ی پالتو اش را تا روی گوشهایش بالا داده بود بی توجه به اطرافش راه می رفت . زمان زیادی بود که

 

مرد پالتو پوش می رفت. انگار  می رفت که نرسد. فقط می خواست راه برود و فکر کند و مرور کند. این

 

مرور فرمان همیشگی دلتنگیهایش بود. و امشب  چون آن غروب کودکیش  ساعتی بیش تا عید و تحویل سال جدید باقی نمانده بود:

 

کم کم سرو کله ی غروب داشت پیدا می شد. آخرین غروب سال کهنه. مادر جون  ظاهرا زیر کرسی  نشسته

 

بود و مشغول کشیدن رویه ی متکاها یمان بود- اما دل و جانش در سمت و سوی دادو بیداها ي صاحب خانه-

 

 مان  غلامعلی  كه مادرم را تهديد مي كرد اگر کرایه های عقب افتاده مان را پرداخت نکنیم فردا صبح

 

خرت و پرت هایمان را به کوچه خواهد ریخت پرسه می زد. من مشغول ور رفتن به رادیو گرام شکسته ای

 

بودم كه حاصل آخرين گود گرديم بود- که مادرم مملی به  بغل  وارد اتاق مان شد. چشمهایش قرمز شده بود.

 

 

 قرمزی که حاصل گریه نکردن بود. مادر با اشک غریبه نبود اما به خود قول داده بود در حضور

 

دیگران خست کند در اشک ریختن. در حضور غلامعلی و توهین هایش. در حضور همسایگان تماشاگرمان

 

که در این دوساله به این سرگرمی خو گرفته بودند و با پشتکار همیشه منتظر قسمتهای بعدی این نمایش

 

بودند. نمایشی که بعد از مرگ پدرم که هرروز غلامعلی بپا می کرد و تن و دل مادرم را می لرزاند.. مادر

 

مملی را بر روی زیلو کنار کرسی بر روی زمین خواباند و  برای گریز از نگاه پرسشگر و نگران مادر جون

 

به سمت سماور رفت و خود را مشغول نشان داد. داخل قوری آب جوش مجددی بر روی تفاله ها ریخت.

 

تفاله هایی که به دلیل گذر چندین باره آب جوش از روی شان دیگر کیفیت خود را از دست داده بودند و کمترین شباهتی به چایی داشتند.

 

 مادر در سه استکان که هنوز نم شسته شدن را می شود بر رویشان دید  شبه چایی را ریخت. چایی  را که رنگ و روی بهتری داشت جلوی مادرجون گذاشت و چای کم رنگ تر را جلوی خودش و من.

 

من که متوجه رنگ و روی بهتر چای مادر جون شده بودم با حرص نگاهش کردم. اصولا نمی دانستم که او

 

در خانه ما چه می خواهد. از همان موقعی که دست چپ و راست خود را شناخته بودم – مادرجون را پیرو

 

بیمار ديده و شناخته بودم . تصور می کردم که او به همین شکل پیرو بیمار به دنیا آمده است و تنها کاری که می کند زیر لب دعا خواندن است. احساس می کردم که او سر بار دختر و نوه هایش است...

 

 

 مادر جون که هنوز مشغول متکاها و روکششان بود زیر لب گفت:

 

(می ترسم این شب عیدی رو کوفت بچه هام کنم. نمی دونم قلبمه یا قلنج کردم...) مادرجون به مادرنگاه کردو

 

ادامه داد: (می گم اقی اگه پول اومد  دست یه انگشتر قلنج باسم می خری؟..) با حرص مادرجون را نگاه کردم و گفتم:

 

فردا عیده و من هنوز لباس ندارم.. بعد تو انگشتر می خوای؟..) مادرجون انگار که حرف مرا نشنیده باشد )

 

رو به مادرم کردو گفت: (این غلامعلی بعداظهری که داشت باهات چاق سلامتی میکرد.. یوهویی چش شد؟..

 

دعاییه مرتیکه.. بیچاره زنش جمیله حق داشت از دسش سر به بیابون بذاره.) صدای ونگ زدن مملی بلند شد.

 

 مادرم نگاهی به مملی کرد و بلند شد و به سمت سماور رفت . برای مملی در استکان آب جوش ریخت تا

 

 قنداق درست کند. خواست از قندان قند بردارد که دید خالی ست . استکان به دست به پیش مملی باز گشت و حبه قندی را که کنار نعلبکی چای خودش بود در آب جوش داخل استکان انداخت.

 

 مادر جون که مادر را زیر نظر داشت قند خودش را برداشت وبه قصد پر ملات تر کردن قنداق مملی به مادر داد. مادر مکثی کرد و بدون اینکه مادرجون را نگاه کند قند را از او گرفت و داخل آب جوش انداخت.

 

 من از ترس اینکه مبادا توقع داشته باشند که من نیز قندم را بدهم با عجله قند را به دهانم انداختم و جویدم

 

اش. مادرجون نگاه تندی به من کرد. با لب و لوچه ادایش را در آوردم. مادر در حال هم زدن قنداق بود که

 

صدای قدمهای شلخته وار غلامعلی که به سمت توالت می رفت به گوش رسید. در هنگام عبور از کنار اتاق

 

مان بدون نگرانی ازشنیدن ما هر چه که خواست نثارمان کرد و به دستشویی رفت. مادر بزرگ که ترسیده بود زیر لب شروع به دعا خواندن کرد وگردنش را کش داد تا حیاط را نگاه کند.

 

 

  سپس به منظور تقسیم عادلانه-  دعایی را که خوانده بود- به سمت ما فوت کرد. غلامعلی در حال خالی

 

کردن لذت بخش و پر سرو صدای عفونتهای معده اش بود. مادر بعد از مطمئن شدن از داغ نبودن قنداق آن

 

را به دهان مملی برد. غلامعلی که از توالات خارج شد و هنگامی که به نزدیکی اتاق مان رسید گفت: (اسباب اساسیتونو جم کنیدا..) هنگامی که به سمت اتاق اش میرفت اضافه کرد:(  ناز می کنه!..)

 

 مادرم که انگار چیز چندش آوری دیده یا شنیده باشد  صورتش را به شکلی ناگهانی و عصبی به سمتی  که

 

مادر جون نشسته بود بر گرداند. مادرم و نگاه مظلومش که همیشه در صدد فرار از چشمهای مادر و

 

فرزندانش بود- نا خواسته گیر افتاده بود. دوزن به یکدیگر خیره شده بودند. یک جور خیرگی که فهمی

 

مشترک و در عین حال متفاوت داشت. مادرجون نگران دخترش- و دختر خجالت زده ی مادر و چشمهایش.  غلامعلی  انگار که چیزی یادش افتاده باشد به طور ناگهانی ایستاد. و مسیر رفته را برگشت.

 

 مادرم كه بالاخره موفق شده بود گره ی نگاهش را از چشمان مادرجون باز كند- با شنيدن صداي پاي

 

غلامعلي و بازگشت دوباره اش بدنش جوري منقبض كرد كه انگار در كوچه ي باريك ايستاده است و نمي

 

خواهد تنش با رهگذر ديگري سايشي برقرار كند. استکان قنداق که بر روی لبان مملی بود بیشتر محتویات اش بر روی لباس و تن او  ریخته شده بود تا دهانش.

 

 غلام علی حياط را به سمت چاه آب انبار پيچيد و از جلوي چشمان نگران مادر جون كه او را زير نظر

 

داشت دور شد.. لحظاتی بعد صدای یکی از همسایه هامان به گوش رسید که داد می زد چه کسی برق اتاقش

 

را قطع کرده. غلامعلی با گفتن اشتباه شد برق اتاق او را وصل و صدای همسایه را خواباند. لحظاتی بعد برق اتاق مان قطع شد. صدای پاي غلامعلي كه به سمت اتاقش مي رفت به گوش رسيد.

 

 مملی که از تاریکی ناگهانی اتاق ترسیده بود گریه ا ی بلندی  سر داد. به جزء صدای شیون مملی صدای

 

دیگری در اتاق مان به گوش نمی رسید.  مادر ساکت و بی حرکت کنار مملی نشسته بود. بی حرکتی که

 

ناشی از نداشتن دید مناسب برای تحرک نبود. انگارکه یخ زده  باشد و جز افکارش که باز سفری دور و داراز را آغاز کرده بود- تمامی اندامش بی حرکت مانده بود.

 

 اگر خوب گوش می کردم صدای افکار بهم ریخته ی مادرم را می شنیدم که شلخته وار در

 

گذشته و کوچه پس کوچه های کودکی اش که در کوره پس خانه ها و کتک خوردن های مادرش از پدرش 

 

سپری شده بود.  بی شمار شبهایی که گرسنه مانده بود و به آرزوی سیر شدن در فردا- بی عروسک اش که هیچگاه نفهمید چه کسی او را دزدیده  به خواب رفته

 

بود. و بالاخره در این سفربه پدرم رسید.

 

به رسول که برای اولین بار تجربه ای تازه و

 

دلنشین را برای او به ارمغان آورده بود. خوشبخت بودن  کلمه ای که برای مادرم بسیار ناشناخته و دور بود.

 

 او با پدرم به خوشبختی نزدیک و آشنا شد. آنقدر آشنا که دیگر فقر در ذهن و روح مادرم راهی نداشت .

 

یعنی داشت اما رنگ و بوی شوهرش بر هر رنگی غلبه کرده بود. مادرم غرق در پدرم بود. بیش از دوست

 

داشتن- دوستش داشت. بویش را دم میگرفت و با خست به بازدم رضایت می داد. دستهای مردانه و پینه

 

بسته ی پدرم بیش از سایه ای مردانه و دستي نوازشگر بر سر او بود. بوی دل انگیز عرق زیر بغل

 

شوهرش- او را تا گلستان می برد. گلستانی که مادرم در آن زنده می شد و یاد گیسوان سیاه اش  می افتاد و

 

اینکه راستی چقدر گل سر گیلاسی به آن خرمن سیاه می آید.  جسم و روح و تمام زنانگی هایش با پدرم

 

شکفت و بعد از آنکه جسد بی جان شوهرش را از زیر آوار معدن بیرون کشیدند ریخت و ریخت و ریخت. تا

 

به آرزوی مرگ رسید. مرگی که تمنای وصال اش را داشت تا شاید دوباره با رسول اش باشد. اما در بر نمی گرفت اش. انگار که هنوز وقتش نبود

 

 انگار که کار نیمه تمام شوهر را باید به سرانجام می رساند. کار ناتمامی به نام من و مملی . برای مادرم

 

اصول شرافت چندان پیچیده نبود. شرافت در ذهن مادرم پیچ و خمهای چندانی نداشت. پاکدامنی- تنها راه

 

شریف بودن بود در ذهنش. با خود می اندیشید که ذهن و شکم دو کودک اش چقدر با منطق نداشتن

 

وگرسنگی و سرما  -  شناس ونزدیک است؟. نگران آرزوی مادرجون بود که می خواست  زیر سقفی  به نام خانه بمیرد هر چند کوچک و حقیر - تا در کوچه و خیابانی..

 

گرمای موجود در اتاقمان لحظه به لحظه کم و کمتر می شود. گویی که کرسی اتاق مان خود داشت دلیلی می

 

شد بر سرد تر شدن فضای اتاق. سرم را به زیر لحاف کرسی بردم.  ذغال های داخل منقل کرسی قرمزی

 

پراکنده داشتند که لحظه به لحظه سیاهی خاک ذغل ها بیش از بیش بر سرخی گداخته ذغالهایی که تاریخ مصرفشان گذشته بود غلبه می کرد و خبر از به انتها رسیدن آخرین ذخیره ذغال مان را می داد.

 

 بوي پوست  سوخته سيب زميني هنوز در زير كورسي به مشام مي

 

رسيد. دوست داشتم که این کورسو های آخرین گرمای کرسی اتاق را که هنوز دل انگیز بودو لذتش موی را بر  تن

 

 راست می کرد  بردارم و در گوشه ای پنهان کنم برای سرمای نیمه شب . نیمه شب که جولانگاه سرفه های مادر جون بود و ناله هایش.

 

 نیمه شب که مرتعی سیاه بود برای چرخ زدنهای افکار درهم مادرم و بی صدا گریستن هایش . نیمه شب

 

برای من که در تاریکی می توانستم  به سرگرمی ام برسم. فقر به من آموخته بود که سرگرمی هایی از جنس

 

خودش بیابم. آزادانه انگشت در بینی کردن و تحریک کردن پره های دماغم تا مرز خون آمدن و مست شدن از لذت درد. تنها هنگامی که مادرم برای روشن کردن چراغ گرد سوز از جای خود بر خاست  دانستم که سفر دور و درازش به پایانی موقت رسیده است.

 

 مادر با حرکتی کورمال – کورمال به طرف تاقچه رفت . برای یافتن گردسوز و برداشتن تلق اش چندان به

 

زحمت نیفتاد. اما زمانی را باید وقف یافتن کبریت بر روی طاقچه می کرد. مادر با هر دودستش که هر کدام

 

سمتی مخالف یکدیگر را می گشند به جستجوی کبریت پرداخت. در این جستجو دستش به قاب عکس

 

روی  تاقچه  خورد. مادر از سقوط قاب به پایین تا قچه جلوگیری کرد و در همان حال به

 

جستجوی کبریت مشغول شد. لحظاتی بعد انگار که کبریت را کسی در دستش قرار بدهد- آن را  گرفت.! سریع چوب کبریتی را در آورد و آتش زد.

 

در میان  شعله اندک کبریت لبخند  پدر در قاب عکس نیمه واژگون نمایان شد. مادر قاب را به دیوار طاقچه تکیه داد و محو تماشایش شد.

 

  به قاب عکس شوهرش رسول  نگاهی هزاران باره و هزاران ساله کرد. نگاهی که بو و رنگ کهنگی به خود نمی

 

گرفت و از تکراری شدن فاصله بسیاری داشت.. مادرجون که تصور می کرد دختر و دامادش در حال عشق

 

بازی- پر تب و تابی هستند-  انگار نگران بود که چشمهایش  حکم میهمان نا خوانده ای  را داشته

 

باشند- زیر چشمی  به این منظره كه به واقع شبيه تابلو بود نگاه می کرد. شعله ی کبریت 

 

که داشت کم و کم تر می شد بالاخره خاموش شد. با روشن شدن کبریت دوم خیلی زود لبخند پدر مجددا

 

نمایان شد. حتي در تاريكي نيز خط مستقيم نگاه مادر و عكس پدر مسير خود را گم نكرده بود.. در هر نگاه

 

مادر حرفی تازه و دردی وجود داشت که مسئولانه می خواست با شوهرش درمیان گذارد و تقسیمی منصفانه داشته باشد.

 

  روبان سیاه چسبیده به حاشیه ی قاب عکس در حالی که چسبش وا رفته بود در حال جداشدن از قاب بود.

 

این تنها سیاهی بود که مادرم میانه خوبی با آن نداشت . و تحمل اش را به انتها می رساند. انگار که فقط

 

همین سیاهی در زندگی ما و اتاقمان وجود داشته باشد - بارها و بارها آن را کنده بود. اما این روبان سیاه را

 

محرک و ياد آور تنها بودن و مسئو لیت زندگی بعد از شوهر می دانست. انگار که با دیدن این تکه سیاهی –

 

توان آن را پیدا می کرد که در میان مردمی که جواب سلام گفتن و مهربانانه نگاه كردن  را نیز به فراموشی

 

سپرده بودند- بتواند  راه برود و تلاش کند برای ادامه حیات خانواده اش. خانواده اي كه ديگر بعد از مرگ شوهر نام تازه اي در افكار مادرم پيدا كرده بود. نامي كه امانت و يادگار رسول بود.

 

 مادر و نگاهش- مادرجون و خيره گي باحيايش – شيون مملي و افكار من كه امسال نيز بايد بي لباس بمانم

 

و بي ساعت پلاستيكي - همه و همه با خاموش شدن شعله کبریت دوم به تاریکی فرو رفتند . تنها نشان نور

 

همان لبخند منبسط شده پدرم در چهارچوب قاب عکس بود. بالاخره کبریت سوم نصیب فیتیله ی گرد سوز

 

شد و من به زودی دریافتم که تمام شرایط برای بازی ای که من نام آن را گردسوز بازی گذاشته بودم مهیا

 

شده است. نور زرد گرد سوز به دیوار می تابید و من با حرکاتی که به دستم می دادم –  سعی می کردم که تصاویری را بسازم.

 

 شکل پرواز پرنده ای را.. آدمی در حال دویدن.. لب و خنده ای را.. پوزه ی سگی که انگار بو می کشیدو

 

غذایی را جستجو می کرد. ومن نا خودآگاه می خندیدم از نشانی غلطی  که به او برای یافتن غذایی در خانه ما

 

داده بودند. مادر به زیر کرسی بازگشته بود که صدای مش موسی ماهی فروش که از دوره گردی فصلی-  امرار معاش می کرد شنیده شد. دوره گردی که زمستان ها لبو و باقالی می فروخت.

 

 تابستان ها آب زرشک و مسقطی و آلو.. و بهار و شب های عید ماهی قرمز تنگ

 

وپلویی .. و انگشترهای حلبی و. ساعت پلاستیکی که بیشتر اندک عیدی را که بچه های محل دریافت می کردند  به صيد  خود در

 

مي آورد. بچه هایی که توانسته بودند ساعت پلاستکی بخرند  آن را به دست  می کردند و ساعت و دقیقه و

 

ثانیه ها را حفظ  و دعوا های کودکانه بر سر زمان دقیق با هم  می کردند. چهار چرخه ی مش موسی برای بچه های محل حکم نعمات برگزیده بهشت را داشت.

 

 تصور می کردیم  رضا پسر مش موسی بسیار خوشبخت است که  می تواند هر روز از این نعمات بهر

 

برداری کند و بعد از مش موسی وارث او شود. اما تنها  زمانی که رضا با بقیه بچه های محل شروع به

 

مشورت ونقشه کشیدن برای به دست آوردن آلو-  مسقطی  کنجد روغن زده و..از چهار چرخه ی پدرش شد

 

دریافتیم که او نیز  چون ما در آرزوی  دست یافتن به سفره نعمات برگزیده بهشت است و دریافتیم که چرا هیچ عیدی ساعت پلاستکی به دست نداشت.

 

 صدای مش موسی که در حال یافتن مشتری برای ماهی هایش بود چنان ملموس از داخل کوچه شنیده می

 

شد که انگار پوزه  ی سگی که بر روی دیوار ترسیم کرده بودم کنترل اش از دستم خارج شد و شروع به بو

 

کشیدنهای امیدوارکننده تری کرد. به مادرم نگاه کردم. گفتن و خواست ماهی قرمز و ماهی پلویی را جایز

 

ندانستم.   نگفتم نه به این معنی که نتوانستن اجابت این خواسته ام آزارش دهد - که کودک تر از آن بودم که به جز آزار گرسنگی و سرما – و نداشتن ساعت پلاستیکی  آزار دیگری را درك كنم... بیشتر به این دلیل که فایده ای نداشت.

 

 مادرم در این دو ساله یاد گرفته بود  چگونه از نگاه ها فرار کند.. نگاه مردهای دله و چشم باره ی همسایه

 

های داخل حیاط و کوچه.. نگاههای کینه توزانه ی زنان همسایه که ترس داشتند مبادا این زن شوهر مرده

 

که هنوز ته سوهایی از زیبا یی را با خود دارد – غیراز فکر شوهرانشان- خود آنها را نیز به تسخیر خود درآورد.. و نگاه های من و مادرجون که خواسته ای داشتیم که نمی توانست اجابت کندشان..

 

 اما مادر این بار انگار که از این همه فرار خسته و نفس اش از این ماراتن به شماره افتاده باشد

 

در زیر نگاه من ترسیده و دست و پا گم کرده می نمود. آنقدر مستاصل و نفس بریده که مادرجون احساس

 

کرد که باید به کمکش بیاید. به کمکش بیاید تا هم تسکین مادرم باشدو هم راهی برای قانع کردن من .

 

 (خانم سادت تو جلسه می گفت :

 "کفتر فروشی و ماهی فروشی رو پیغمبر اکرم مکروه می دونسه.. خوردنشم.." این مش موسی نون حلال

 

نمی بره خونش که بچه اش شده مغچه بساط قمار حسین دیوونه. )با حرص به مادرجون نگاه کردم و گفتم:

 

پس  چرا تو خونه اکرم اینا هول می زدی و می خوردی؟).. مادرجون با اشاره سر به من )

 

فهماند که خفه شوم . سپس رو به مادر کردو گفت: (بچه به این جواب آوری نوبره والا.. اقی یه چیزی بهش نمی گی؟..)  و مادرم مثل همیشه چیزی نگفت تنها نگاه مهربانانه ای به مادرجون کرد.

 

 نگاهی که انگار تلاش اش را فهمیده و سپاس گذارش است. صدای مش موسی هنوز شنیده می شد. آنقدر

 

ملموس و نزدیک که انگار پوزه ی سگ روی دیوار ماهی پولویی را  داخل مجمعه روی کرسی یافته بود و

 

بی توجه به ماهی قرمز داخل تنگ- در حال خوردن اش بود. صدای مش موسی که رفت سرما آمد. حالا

 

دیگر اتاق در سرما به سر می برد. مادر لای درز دراتاق- کهنه ای چپانده بود. اما این سرما از دیوارها و سقف اتاق نفوذ می کرد. دیوارها از سرما منجمد بودند. هیچ خبری از عید و بهار نبود.

 

 تنها ساعت و تقویم و توپی که قرار بود چند ساعت دیگر در- شود مدعی عید وبهاربودند. تنها بوی

 

ماهی و پلویی که از خانه بعضی از همسایه ها به مشام می رسید خبر از عید می داد. سبزه هایی که مردم برای سفره هفت سین در نظر گرفته بودند- سبز نشده و بی جان بودند.

 

 سرمای آن سال تنها مساواتی بود که جنوب و شمال شهر سرش نمی شد. غلامعلی که در نکبتی چون ما-

 

اما بارنگ و بوی دگرگونه زندگی می کرد- بعد ازظهری وقتی که به قول مادرجون سرحال بود می گفت:( چی می کشن اون بد بختایی که بالا شهر زندگی می کنن.. نه اینکه به کوه نزدیکن سرمای اونجا بیشتره..)

 

 اعضای خانواده کوچک ما – در حالی که لحاف کرسی را تا چانه به روی خودشان کشیده بودند در سکوتی

 

آشنا که در این دوسال- بعد از مرگ پدرم جایگزین قصه های مادرجون و شوخی های بامزه و بی مزه پدر و

 

مادرم- که برای فراموش کردن و به روی خودمان نیاوردن نداری هایمان صورت می گرفت – شده بود.

 

انگشتان پای مادرجون که رو بروی ما در زیر کرسی نشسته بود به پایم می خورد. همیشه دوست داشتم که

 

من نیز در آن قسمت  زیر کرسی بنشینم و به دیوار تکیه دهم. اما کمر درد بهانه همیشگی بود که مادرجون داشت و باید تکیه به دیوار می دادو مادرم نیز این ضرورت را تصدیق میکرد.

 

 انگشتان پای پیر مادربزرگ – انگار که به دنبال گرمایی باشد از منقل سرد شده گذشته بود و شاید در ابتدا

 

به صورت اتفاقی  به انگشتان پای من رسیده بود. با انگشت شصت پا در حال دور کردن پای او بودم. اندکی

 

طول کشید که احساس کردم که بر تعداد گدایان گرمای پای من اضافه شده است. مادرم نیز به این جمع پیوسته بود. خیلی زود دریافتم که این شاید راهی است برای کمتر لرزیدن والبته بازی جالب و خنده دار.. حالا دیگر هر چند لحظه یکبار خنده ای تک سیلابی از من یا مادر و مادرجون سرمی زد.

 

 با انگشت شصت پا که قوی تر بود با انگشتان یکدیگر بازی می کردیم. لحظه ای انگشت طرف مقابل را می

 

پذیرفتیم و لحظه ای آن را از خود دور می کردیم. دور کردنی که نه از جنس قهر و خساست باشد- که از

 

جنس سرگرمی بود که به وجود آمده  و ادامه پیدا  کرده بود. حالا دیگر صدای خنده

 

هایمان بلند و بلند ترشده بود. مادرجون خنده کنان گفت: (فردا که غلامعلی بیرونمون کرد – کرسی رو می

 

ذاریم سر همین کوچه و زیرش می شنیم). گفت و خندید-  ما نیز. مملی با چشمهای گرد شده و متعجب اولین تجربه ی دیدن و شنیسدن خنده خانواده را داشت پشت سر می گذاشت.. و بالاخره مملی نیز خندید.

 

 خندید واز صدای بادی که پر صدا از معده اش خارج شده بود ترسید و گریه سر داد. و این بهانه ای بود

 

برای بلند تر شدن خنده هایمان. با خود تصور می کردم که چه خنده دارمی شود اگر کرسی را در سر کوچه

 

کنار بساط چای فروشی چراغ علی بگذاریم و زیرش نشینیم. این فکر خنده دار را بلند گفتم و مادر و مادرجون را نیز به خندادن وا داشتم. مادرم درحالی که مملی را در بغل گرفته بود می خندید و ممل گریه می

 

کرد. لحظاتی بعد دریافتم که در خندیدن تنها شده ام و مادرم به سمتی خیره مانده است و مادر جون نیز

 

نگران این نگاه را می پاید. وقتی که مادرم اشک گوشه چشمانش را که حاصل خندیدن بود  پاک کرد مجددا  چنان غرق در افکارش شد که اصلا به او نمی آمد تا لحظاتی پیش چنین بلند بلند خند یده است .

 

 مادر نگاهش را از سمت نا مشخص برداشت و به عکس پدرم نگاه کرد. مادرجون از جایش برخواست و به سمت ما آمد و در کنار ما دراز کشید تا همگی کمتر بلرزیم.

 

 مادر خیره به عکس رسول بود. اما لبخند عکس لحظه به لحظه کمتر می شد و رو به محوشدن می رفت.

 

آنقدر کمرنگ شد که مادرم ترسید که به غیر از خودش ما نیز بفهمیم که دیگر عکس عاری از هر لبخندی

 

است . روبان کنار قاب کنده شده بود و در زیر عکس روی تا قچه افتاده بود. سرد بود. شاید مملی اولین

 

سخن عمرش را آن شب به زبان آورد:" سرد است"!. مملی شیون سر داده بود. شیون سرما و گرسنگی. مادر

 

نگاهش را از عکس بر گرفت و به مملی نگریست. من و مادر جون نگاهش کردیم.  او این نگاه را دید.

 

مادر مجددا به خود خودش تبدیل شده بود. همان خودی که از نگه های ما فرار می گریخت. اما این بار اتفاق تازه تری افتاده بود.

 

 مادرم  از نگاه عکس پدرم که دیگر نمی خندید نیز می گریخت. تنها نگاهی را که  آرامش می کرد. انگار که

 

پدرم نیز از او خواسته ای داشت که مادرم از انجامش معذور و ناتوان بود. مادر لحاف کرسی را تا آنجا که می توانست بر روی مملی کشید و به سمت آینه ی کوچکی که رو دیوار قرار داشت رفت.

 مادر در آینه ی شکسته شده ای که پره پره شده بود به خود می نگریست.

 

 نگاهی طولانی و کش دار. دقیق و مفصل. انگار  برای اولین بار بود که خود را می دید. یا نه انگار که قرار

 

بود برای آخرین بار خود را ببیند. در انعکاس یکی از پره های شکسته شده ی آینه-  قاب عکس شوهرش را دید. گریخت . و به پره ی دیگر آینه پناه برد. اما عکس شوهر در این پره نیز بود.

 

 

 پره دیگر را امتحان کرد . باز  عکس رسول بود که بی لبخند او را می نگریست. صورت شوهرش را

 

له شده می دید- در حالی که خونابه از آن روان بود. به یاد روزی افتاد که جسدش را تحویل اش داده بودند.

 

مادر هیچگاه  نتوانست این تصویر را از رسول بپذیرد. او این تصویر را هیچ گاه در ذهن مرور نکرده بود.

 

اما این بار داشت می دید. صورت خندان رسول لهیده و خونی بود. مادر به سمت عکس بر گشت و دقیق

 

خیره شد. از صورت  سالم بود و خونابه رفته بود. مثل لبخند منجمد شده پدر در عکس . مادر انگار که دل

را به دریا زده باشد و بخواهد چیزی را که می پندارد درست است باز گو کند حق به جانب جلوی عکس شوهرش رفت و به آن چشم دوخت.

 

 انگار که قرار بود جنگی به راه افتد. جنگی خونین وترسناک. مادرم به مانند اينكه در زير آب است و مسابقه ی حبس كردن نفس را سپري مي كند داشت نگاه سنگين پدر را تحمل مي كرد.

 

 انگار كه هر كدام كه زودتر نگاه را از ديگري برگيرد – بازي را واگذار كرده است.چشمان شوهرش را

 

خوب می شناخت. چشمها و نگاه اش را. این نگاه که الان بر روی زن سایه افکنده بود از جنس همان نگاه

 

های مردی چون رسول است. نگاهی غیرتی و ناموس پرستانه. از همان نگاهی که آن روز بعد از اینکه آشكار شد صاحب حمام عمومی محل در پشت بام حمام – عمومی زن ها را دید می زده . مردم حمامی محل را کشان کشان به کلانتری محل برده بودند.

 

رسول تنها مردی در محل بود که به تنبیه مرد در نزد مامورين کلانتری  راضی نشده بودو خود برای تنبیه مرد به

 

کلانتری رفته  و آنجا را بهم ریخته بود. زن این نگاه را می شناخت . هم این نگاه را و هم تمام آن نگاه هایی

 

را که من و ممل و مادرجون به او می کردیم و چیزی می خواستیم و او ناتوان از اجابت آن خواسته نگاه از

 

ما بر می گرفت.. مادر خسته بود. انگاری  دیگر حوصله جنگ نداشت. انگار که شیپور پایان جنگ را زده باشند – انگار كه جنگ را واگذار كرده است و در پي خودكشي است از جنس ژنرالهاي شكست خورده.

 

از عكس چشم برداشت. روبان سیاه کنده شده را در کنار قاب چسباند و به سمت در اتاق رفت. در چهار چوب

 

در اتاق مچ پایش پیچید. اما زود خود را جمع و جور کرد و موقع خارج شدن از اتاق  بی آنکه به ما نگاه

 

کند گفت:( در اتاق سیاه یه غلامعلی بازه.. ذغال و نفت ام هست). این را گفت و خارج شد. من و مادر جون

 

متعجب  رفتن او را می نگریستیم. سرد بود اما نه مادر در اتاق را بسته بود و نه مایی که متعجب از این

 

رفتن ناگهانی بودیم حوصله برخواستن و بستن در اتاق را داشتیم. مادر به جلوی در اتاق غلامعلی رسید و

 

در زد. ترسیده نگاه کردم. الان باز سرو صدا به راه می افتاد.. الان مجددا بساط تفریح بعد از شام همسایه ها

 

به پا می شد. غلامعلی جلوی در آمد. چشمانم را بست و منتظر سرو صدا ماندم.. سرو صدایی به گوش

 

نرسید.. الان دیگر وقتش است.. اما باز صدایی به گوش نرسید.. چشمانم را باز کردم. ورود مادر به اتاق غلامعلی را در لحظه آخر دیدم. غلامعلی به پنجره ی همسایه های داخل حیاط نگاهی کرد. اندکی بعد به اتاق رفت و در را بست.

 متعجب و پرسش گر مادر جون را نگاه کردم. مادر جون در حالی که قطرات اشک بر گونه هایش روان

 

شده بود- لحاف کرسی را به روی سر کشید و زیر آن رفت. صدای ونگ زدن مملی شنیده می شود. انگار که  زیر لحاف کرسی  بهتر می توانستم فکر کنم مملی را در بغل گرفتم و خزیدم زیر لحاف کرسی. نفسهای گرم

 

و پر صدای مملی صورتم را نوازش می داد. تکان های بدن مادر جون  به تکان های خوشا یندی تبدیل شده

 

بود که نوزادان در گهواره تجربه می کنند. این تکانها زمانی به پایان رسید که من و مملی آرام آرام به

 

خواب می رفتیم. اندکی بعد روبان سیاه کنار قاب عکس پدرم کنده شد و به پروازی نا خواسته در آمد. روبان

 

آنقدر پرواز کرد و رقصید  تا که به روی مادر جون که در زیر لحاف کرسی بود افتاد. مادر جون به آرزویش رسیده بود. او زیر سقفی به نام خانه مرد.

 

سرما از زیر پالتواش نفوذ کرده بود. مرد پالتو پوش به کوچه ای رسیده بود. کوچه ای باریک و تنگ که به بزک دوزکهای ساختمانی چند طبقه  که در برابرش ایستاده بود نمی آمد.

 

 کوچه برایش آشنا بود و به شدت به مرد پالتو پوش می آمد. کوچه ای که  صدای کودکی اش را در آن می

 

شنید. روبروی برج ایستاده بود و نگاه می کرد. در تک تک واحدهای برج  صداهای آشنا به گوش می رسید.

 

 صدای دعا خواندن و فوت کردن مادرجون.. صدای شستن استکانه های چایی در کنار حوض با قرچ و

 

قروچ تميزي استكان ها که دستهای مادر باعث آن بود.. صدای راه رفتن شلخته ی غلامعلی.. صدای ونگ زدنهای مملی... و صدای زدن در اتاقی و باز شدن در- بر روی لولا های خشک اش.

 

پاييز84

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

                                                               سيگاري

 

 خانم لوند سیگار دیگری روشن کرد و ادامه داد: 

- یادم هست  بو سیگار که بهم می خورد آنقدر حالم بد می شد که می خواستم بالا بیارم. شوهرم

حق این که در  خانه سیگار بکشد را نداشت.. تازه اگر بیرون هم می کشید باید عطری چیزی به خودش

می زد بعد می آمد خانه.. تا اینکه پسر جوانی واحد بغل دستی ما رو اجاره کرد. پسر خیلی خوشگلی بود..

خوشگل که می گم نه سوسول و دخترونه ها.. نه.. بعض شما نباشه  خوشگل مردانه.. جذاب و قد بلند..

خلاصه موهای سیاه و بلند و وحشی داشت که وقتی  می ریخت تو صورتش  آدم دلش می خواست بدود

و جلویش را بگیرد و با دست موهایش را کنار بزند و ساعتها با آنها بازی کند.. خلاصه همان روز

اسباب کشی یادم هست که برای  پسر خوشگله  و کارگرهایی که داشتند اسباب اساسیه می آوردند

شربت بردم.. وقتی در زدم خودش  در را باز کرد.. همان موقع بود که فهمیدم سیگاری هست.. موقعی

 

که سیگارش را گذاشت کنار لبش  تا سینی شربت را از دستم بگیرد دود سیگارش رفت تو دماغم.. ولی

حالم بد نشد...  باورتان می شه؟ حالم که بد نشد هیچی خوشم هم  آمد... شوهرم اولش از اینکه یک

جوان  مجرد همسایه مان شده راضی نبود ولی کم کم با هم دوست شدند. یک بار شام دعوتش کردیم

 

خانه خودمان. یادم هست  که آن شب بعد از شام سیگار روشن کرد.. شوهرم که ترسیده بود که من به

پسر خوشگله چیزی بگویم با  ترس و لرز نگاهم کرد.. ولی وقتی لبخند من را دید خیالش راحت شد و

خودش هم  یک سیگار روشن کرد. چند وقتی که از آمدن همسایه جدیدمان گذشت و من خوب باهاش

گرم گرفتم- یک روز که باهم  نشسته بودم یوهویی دیدم زنگ می زنند.. با ترس و لرز رفتم از روی

تراس نگاه کردم که ببینم کیه.. دیدم شوهرم است.. از ترس داشتم می مردم.. هم من هم پسر خوشگله..

خلاصه فرستادمش تو راه پلها و فراری اش دادم.. در خانه را  برای شوهر باز کردم و آمد تو.. آقا

چشمتان روز بد نبیند. يوهويي دیدم که ای دل غافل سیگار پسرخوشگله روشن گوشه جا سیگاری  جا

مانده است.. شوهرم یک نگاهی به من کرد و نگاهی به سیگار روشن و گفت: کی اینجا بوده؟.. گفتم

هیچکس.. کسی نبوده.. گفت پس این سیگار روشن مال کیه؟ با ترس و لرز گفتم مال خودمه.. گفت از

کی تا حالا سیگار می کشی؟ گفتم می کشم دیگه  .. شوهرم نگاهی به سر تا پام کرد و رفت طرف سیگار

تو جا سیگاری.. سیگار رو برداشت و نگاهش کرد و گفت بیا بکش ببینم.. رفتم طرفش و سیگاررا از

دستش گرفتم.. به جان شما انگار که خدا بغلم کرده باشد همچین کامی از سیگار گرفتم که انگار چهل

ساله  که سیگاری ام.. خلاصه از آن  به بعد وقتی شوهرم خانه بود مجبور بودم چندتا سیگار

بکشم که دیگه کاملا شکش بر طرف شود.. بعد از مدتی هم دیگه شدم سیگاری حرفه ای... به خصوص

از وقتي كه پسر خوشگله از آپارتمان ما رفت..  شوهرم هم که دیگه می توا نست در  خانه سیگار

بکشد از این قضیه خوشحال بود.. آره خلاصه داستان سیگاری شدن من این بود.. خوب شما چه جوری

سیگاری شدید؟

-          والا عرض شود که خانم بنده  دختر خاله ای  دارند که بعض شما نباشد  لعبتی هست ..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

 

                                            بیمار دیابتی             

         

                                                                                                                          33

 

 

........................              ......................                 ...........................                                                          

 

 

... ظهر جوان بودو خورشید زمستانی کم جان و بی رمق به وسط آسمان رسیده بود.آقای ارجمند به ساعتش نگاه کرد.

پنج دقیقه ای زودتر رسیده بود. از اینکه قبل از  بیرون آمدن از خانه دستشویی نرفته               

 

بود به خود دشنام داد و گفت:(آخه مرد تو که می دونی وقتی یه دیابتی  شاشش بگیره دنیا باسش تیره و تار

 

می شه.. چه تنبلی بود قبل از اومدن توالت نرفتی؟) آقای ارجمند حساب کرد که در این پنج دقیقه باقی مانده

 

باید توالت عمومی پیدا کند. وگرنه این فشار ادرار از هر موتوری قوی تر و زور دارتر است معلوم نیست که او را تا کجا ها ببرد.. با خود گفت:( حتی اگه  دختر خانم گرامی برسه و من نباشم بهتره تا اینکه جلوی 

 

اون  دنبال توالت بگردم).

 

 آقای ارجمند در آن اطراف پارکی را سراغ داشت. پس  درنگ را جایز ندانست و به

 

سمت مورد نظر قدم برداشت.اما هنوز چند قدمی  نرفته بود  که دستی بر روی شانه اش نشست. آقای

 

ارجمند بر گشت و به پشت سرش نگاه کرد.

 

دید- ای دل غافل دختر خانم گرامی مثل جن بو داده ظاهر شده است.  دختر خانم گرامی  که آقای ارجمند را

 

استاد خطاب می کرد لبخند زنان مشغول خوش و بش و احوال پرسی با اوشد.آقای ارجمند از

 

لحاظ سن و سال حکم پدر  دختر خانم گرامی را داشت. این دختر در واقع برادر زاده یکی از

 

دوستان آقای ارجمند بود که در سال دوم ادبیات در دانشگاه مشغول تحصیل بود. و از آنجایی که آقای

 

ارجمند نویسنده ای مطرح و صاحب نام بود دختر به او و کارهایش  علاقه ای وافر داشت و هم کلامی

                                                                                     

با استاد را برای خود افتخاری می  دانست. آقای ارجمند در این چند سال اخیر چنان در جامعه فرهنگی  

 

وادبی چهره شده بود که مثل گاو پیشانی سفید تمام دل دادگان ادبیات او را می شناختند و تحسین اش می

 

کردند. و حالا دختر خانم گرامی که هر چه به هم دانشگاهی هایش از ارتباط نزدیک و خانوادگی اش با

 

استاد گفته بود آنان  باور نکرده بودند ترتیب این قرار را در نزدیکی دانشگاه با او داده بود  34

 

تا به قول خودش با یک تیر دو نشان بزند. نشان اول همان نشان دادن ارتباطش با استاد به دوستانش بود و نشان دوم

 

که  وام دار نشان اول  است این بود که بعد از این می تواند بسیاری از نوشته هایش را برای دوستان

 

پر ادعای دانشگاهی اش بخواند و بگوید که این نوشته ام را آقای ارجمند بسیار دوست  داردو

 

و تا ئیدش کرده تا آنها دیگر از نوشتهایش انتقاد نکنند.

 

آقای ارجمند که فشار ادرار لحظه به لحظه  عرصه را بر او تنگ و تنگ تر می کرد از خودش عصبانی بود.

 

ازخجالتی بودن و رودروایسی که همیشه  با مردم داشت دلخور بود و خود را سرزنش می کرد .از اینکه بلد

نبود به کسی نه بگوید زیانهای بسیاری دیده بود. مثل همین الان که به واقع نمی دانست قبول قرار امروز با

 

دختر خانم گرامی از برای چیست. با خود گفت:(اگه الان خونه بودم راحت کنار بخاری باسه خودم لم داده

                                                                                                                 

بودم  و همراه صدای دل انگیز موسیقی هورت هورت چای نوش جان می کردم. ولی حالا در آرزوی  تولتی باید دست و پا بزنم )

 

آقای ارجمند اندیشید که دختر را به  رستورانی دعوت کند. به هر حال تمام رستورانها توالت دارند و او به

 

بهانه شستن دست و صورتش می تواند خود را به توالت برساند. هر چند که مطمئن بود گران ترین توالت

 

عمرش را خواهد رفت. از این رو به دخترگفت:(خوب بهتره بریم یه جا بشینیم .. هم چیزی می خوریم و هم توا.. حرف می زنیم) .

 

دختر که در واقع بانی  قرار امروز بود دعوت از آقای ارجمند را وظیفه خود می دانست  قبلا با

 

گذاشتن پول بیشتر در جیبش تدارک این دعوت را  دیده بود. اما الان باید در همین محدوده می ماند و

 

منتظر بیرون آمدن همکلاسی ها و دهان باز از تعجب آنها از دیدن او با آقای ارجمند می ماند. پس گفت:(

 

خیلی هم خوبه.. ولی .. اگه می شه یه چند دقیقه ای.. می دونید من.. منتظرم عمو جانم... می ترسم بیاد و پیدامون نکنه )

 

 دختر این را گفت و خیلی زود از این دروغ پر دردسرش پشیمان شد( وای خاک تو سرم.. حالا عمو جون

 

رو از کجا پیدا کنم؟) آقای ارجمند که فشار ادرار او را به حرکات اضافی و این پا و آن پا شدن  وا داشته بود

 

با تعجب پرسید:( عمو؟.. مگه ایشونم .. چطور دیشب چیزی بهم نگفت؟) دختر نمی دانم گفت و خیلی سریع

برای آنکه بحث را عوض کند از آقای ارجمند در باره آخرین کتابی خوانده است پرسش کرد. آقای ارجمند به قول آن مثال معروف

 

که می گوید کاچی بعض هیچی است -  اندیشید که اگر راه بروند شاید این موتور فشار قوی ادرار اندکی آسوده اش

 

بگذارد. پس  پیشنهاد قدم زدن در آن اطراف را به دختر خانم گرامی داد.دختر پذیرفت و شروع به قدم زدن کردند. هر گاه که ده قدم بر می داشتند و به جلوی

 

در دانشگاه می رسیدند دختر دور می زد و آقای ارجمند را نیز نا خودآگاه مجبور به بر گشت و 35

 

 

طی کردن دوباره مسیر آمده می کرد. در این راه رفتن آقای ارجمند احساس می کرد که مثانه اش چون مشکی

 

پر ولب ریز از شکمش آویزان است و دارد به زمین می رسد. درهر حال آقای ارجمند در باره آخرین کتابی که خوانده بود گفت:( کتابی

 

پزشکی در باره دیابت و عوارض  این بیماری). ونیز گفت که مدتی است متفرقه مطالعه می کند و مطالعات 

 

این روزهایش ربط چندانی به ادبیات ندارد. در تمام  لحظاتی  که مشغول دادن این توضیحات بود

ران دو پایش را مرتب به هم نزدیک می کرد تا شاید از فشار ادرار کاسته شود. آقای

ارجمند در دل به زمستان و سرما که در فشار به مثانه  و تکدر

 

ادرار موثر است دشنام می داد. دختر خانم گرامی که گه گداری به ساعتش نگاه می کرد تمام فکر و

 

ذکرش تعطیل شدن هر چه زودتر دانشگاه بود. دختر با خود می اندیشید که این استاد فلسفه شان وقتی که

 

چانه اش گرم شود دیگر تخته گاز خواهد رفت و گوشش بدهکار زنگ پایان کلاس نیست . دختر آرزو کرد که امروز از همان روزهایی باشد که استاد فلسفه شان روی فرم نباشد و کلاس را زود تعطیل کند. در دور شانزدهم راه رفتن آن دو در محدوده پیاده

 

دانشگاه دختر خانم گرامی دید که دانشجویان ابتدا تک و توک و اندکی بعد به صورت گروهی در حال خارج

 

شدن از دانشگاه هستند. با خوشحالی ایستاد. آقای ارجمند نیز . حالا دیگر نه

 

دختر خانم گرامی سخنی می گفت و نه آقای ارجمند. دختر در میان دانشجویان با چشم به دنبال آشنا یانی که مد

 

نظرش بود می گشت. دانشجویان با دیدن  و آقای ارجمند هیجان زده به سمت او آمدند. آقای ارجمند تا خواست به خودش بجمبد دید که دایره ای انسانی از دانشجویان مشتاق او را احاطه کرده است. 

 

آقای ارجمند مستاصل می نمود. آ از فشار ادرار بدنش را منقبض کرده بود و گاها با حرکت

 

اضافی و تند بدنش را تکانی می داد  و در عین حال مجبور بود لبخند زنان جواب دانشجویان علاقه مند را نیز بدهد..

دختر خانم گرامی   هر چه سرک کشید دید از

همکلاسی هایش خبری نیست. می دانست که گیر پر چانه گی استاد فلسه شان افتاده اند. با دلخوری به   

 

 

شانس بدش ناسزا گفت و به دانشجویانی که آقای ارجمند را احاطه کرده بودند نگاه کرد. در بین آنها تک و توک کسانی  بودند که دختررابطه ای در حد سلام و علیک با آنها  داشت .  با خود گفت( نکنه این آ فکر  کنن  منم مثل  خودشون یه طرفدار  بی اهمیتم !چرا

 

 

که نه.. بذار اینا هم از رابطه نزدیک من با استاد خبر دار شن.. فعلا که بچه های خودمون نیمدن) دختر با

 

این تفکر مشغول سخن گفتنی که نشان دهنده رابطه ای بیش از یک طرفدار باشد با آقای ارجمند کرد. (میگم استاد نکنه عمو جون                          36

 

اومده و دورمون شلوغ بوده ند یدیمش؟ دیشب پا تلفن به شما چیزی نگفت.؟.. می شناسیش ! که سر به

 

هواو بد قوله.. اصلا بیا! بریم اون ور تر وایسیم) دختر با حرکت دست آقای ارجمند را که هر لحظه  که می گذشت پاچه شلوارش را

 

بیشتر در معرض خیس شدن می دید به خروج از جمع فرا خواند و

 

آقای ارجمند  نا گذیر پذیرفت. هر چند که سعی  کرد این خروج محترمانه باشد و به کسی بر نخورداما زمزمه های  نا خوشایندی را شنید:

 (وا چه بی ادب..

 

دارم سوال می کنم یوهویی می ذاره می ره.-  تقصیر دختره بود.. - خوب کار داره حتما.- ه ه ه آره اونم چه کاری..

 

- آره دیگه غذا خوب و دختر بچه  ناز نازی. منم  بودم شاهکار ادبی خلق  می کردم- اوا خدا مرگم بده استاد  چه با قرم راه می ره..)

 

عرصه بر آقای ارجمند تنگ شده بود. ایستادن با دختر در آن مکان و تهمت هایی که نصیبش شده

 

بود و همچنان نیز چه با زبان  و چه با نگاه های سنگین ادامه داشت او را مستاصل و وکلافه کرده بود. اما

 

می دانست که در حال حاظر  موضوع جدی تر  ادرار افسار گسیخته داخل مثانه اش اش است که  دیگر قابل

 

کنترل نیست و هر لحظه امکان سرازیر شدن اش  می رود.آقای ارجمند که آبرویش را در معرض خطری جدی می دید

 

در دل خیلی صادقانه مشغول  سخن گفتن با مثانه اش شد :( آروم باش.. فقط چند دقیقه دیگه بهم وقت بده..

 

.. جبران می کنم..  صبر و معرفت داشته باش.. یه خورده دیگه امانت داری کن..) دختر خانم  گرامی  که در انتظار خروج هم

 

کلاسی هایش بود  وجود استاد در کنار خود را کاملا  به فراموشی سپرده بود. آقای

 

ارجمند می دانست که اگر به آبرویش علاقه مند است باید برای دقایقی هم که شده بگریزد. باید فکری می

 

کرد. دیگر به توالتهای پارک نمی اندیشید. به نزدیک ترین کوچه خلوت و درختی که پای جوی آب باشد نیز راضی بود. از این رو

با هیجان ی ساختگی به سمتی نگاه کرد و  گفت:( ای..آقای خیلی آقا!) دختر خانم گرامی به  آقای ارجمند نگریست و

 

گفت:(چی؟) (اونها.. آقای خیلی آقا.. یکی از دوستانمه.. می.. می گم شما اینجا وایسا من الان می آم.. با

 

دوستم یه کار واجبی دارم..) دختر خانم گرامی که هر لحظه احتمال بیرون آمدن هم کلاسیهایش را می

 

داد تحت هیچ شرایطی نمی توانست  اجازه دهد آقای ارجمندآنجا را ترک کند. حتی برای لحظه ای.( من یعنی

 

تنها اینجا وایسم؟) (الان می آم یه کار واجبی ..)( آخه می دونید چیه استاد.. من.. یعنی صورت خوشی نداره

 

من اینجا تنها .. می ترسم .. می ترسم فکر بد کنن  ! تازه شاید..)( اینجا جلوی

37

دانشگاهتون هس.. فکر بد چیه؟) در همین لحظه دختر خانم گرامی دو تن از همکلاسیهایش را دید که از در

 

حال خروج از دانشگاه بودند(اومدن) (کیا؟ مگه غیر عمو جان کس دیگه ایم هست ؟) دختر به یاد دروغ گفته اش افتاد.(نه.. عمو نه) ( پس من

 

می رم و میام)( نه.. یه دقه وایسید..) دختر می خواست وقت تلف کند ( راستی استاد نظرتون در باره فرم تو داستان چیه.. لطفا یه جوری

وایسید که دیده بشید..(چی؟!)( به نظر شما یه نویسنده با ید خو دش رو به فرم..( م.. من ... دوستم)( تو روخدا.. استاد فقط یه دقیقه)(اجازه بدید   یه دققه برم و بیام..  بعد در خدمتم..) این

 

جمله آقای ارجمند آنقدر رنگ و بوی التماس و در ماندگی می داد که دل سنگ را نیز به درد می آورد. حالا دیگر دختر خانم گرامی تقریبا آستین پالتوی استاد را محکم در دست گرفته

 

بود  ( من استاد می گم باید یه نویسنده..

 

استاد این ور من وایسید... اینور تر.. خوبه.. آره یه نویسنده نباید اسیر فرم بشه.. اون روز تو خونه عمو جونینا هم بهتون ..) دو همکلاسی  دختر خانم گرامی به نزدیک او و آقای

 

ارجمند رسیدند و آن دور را دیدن. دختر  آنقدر خود را به آقای ارجمند چسبانده بود که برای اولین بار فهمید که دهان او چقدر بو می دهد. دو همکلاسی

 

دختر خانم گرامی  با دیدن آن دو توقف کردند. دختر خانم گرامی  به شکلی که انگار همین الان دو همکلاسی

 

اش را دیده است سر را به سمت آن دو بر گرداند( سلام بچه ها.. چه خبر؟.. غیبت خوردم؟.. آخه امروز با استاد

 

قرارداشتم ) دو همکلاسی دختر خانم گرامی به او وآقای ارجمند پیوستند. دختر خانم گرامی با خوشنودی به

 

دو همکلاسیش نگاه می کرد و در دل بابت پیروزی که نصیبش شده بود جشنی به پا کرده بود. یکی از دو همکلاسی

 

دخترخانم گرامی  در حال سخن گفتن با آقای ارجمند بود و دانشجوی دومی نیز  داخل کیفش را جستجو می کرد تا کتابی را که آخرین تا لیف آقای ارجمند بود را بیابدو امضاءی بگیرد.

 

 

دختر خانم گرامی با کمال مسرت دید که بقیه همکلاسیهایشان نیز در

حال پیوستن به او و آقای ارجمند هستند. و بالاخره دایره انسانی دیگری آقای ارجمند را احاطه کرد. هریک

 

از دانشجویان به نوعی ابراز احساسات می کردند. دختر خانم گرامی  غرق در شادی پیروزی بود. حالا دیگر

 

حرکات اضافه ی که آقای ارجمند به بدن خود می داد آنقدر سریع و تند شده بود که از چشم دانشجویان دور نماند.

 

حرکاتی که با حالا با صدای موزیک شش و هشتی  که از داخل سبد نوار فروشی دورگرد به گوش می رسید

 

نا خود آگاه هارمونی  بر قرار کرده بود. چند تک خنده از جمع دانشجویان به این حرکات استاد شنیده شد .

 

آقای ارجمند احساس کرد که

اولین قطره ادرارش رانش را خیس کرده و به قصد پا چه شلوارش به حرکت در آمده است. کم کم داشت

38

احساس آرامش می کرد. نشئه گی تخلیه شدن مثانه پرش  حال خوبی به او داده بود. آقای ارجمند دیگر

 

ماندن را جایز نمی دانست. حالا دیگر خروج درار از مثانه اش از قطره گذشته بود و سیلی پر فشار و زور مندی را نوید می داد. آقای ارجمند با چا بکیی که از سن و

سالش بعید می نمود دایره انسانی را شکافت و شروع به دویدن کرد. دختر خانم گرامی و

 

همکلاسی هایش-  جا خورده و متعجب در حال نگاه کردن به آقای ارجمند بودند که با سرعت در حال

 

طی  کردن عرض خیابان بی توجه به حرکت ماشینها و بوق های اعتراض آمیز آنها بود. هیچ کدام از دانشجویان متوجه  رد خیسی که آقای ارجمند از خود به جای گذاشته بود نشدند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

ِِِِِِ

 

 - ببین مادر سینه بلوری بدهکار به خودت..  هر وقت من رو دیدی چهار تا شیاف باسم تجویز کردی.. آخه تو ام دکتری.. تو روح اون سر هنگی که باسه تو گواهینامه امضاء کرده..

-  از شغلم دلخوری یا از رانندگیم

-  شغلت چیه

-  اونوقتا که تو حوض نه نه نه نم یواشکی با مریم و گُل نساء و منصوره دایی مصی زیر شلوارامون رو دید می زدیم گفتم که اگه بزرگ بشم یه زن می گیرم که اهل این کارا باشه.. اینکه نه نه نه نم از کجا دید و شنید که لنگه دمپایش دست گُل نساء رو از شلوارم بیرون کشید تعجبیه والا.. دوست داشتم بشم.. از بی غیرتیم شدم دکتر..

- فُش می زارم وسط اگه باز باسم شیاف تجویز کنی دکتر... از خدا بگو.. بی شیاف.. بد جور حوس حلوا کردم..

- شبش دوازده ساعت و روزش دوازده ساعت.. آدماش رو چون گرون خرید بوده تو انبارش لای لنگ انکر و منکر و فرشته های سینه بلوریش گذشته و ... اگه لر نره بازار همه چی می گنده.. چایکوفسکی رو برد پیش خودش و پیانشو گذاشت پیش بیوش.. قد حالای من بود که خُرما رو اختراع کرد..  یه وقتایی لای خُرماهاش گردو می زارن و باسش نذر و نیاز می کنن

- مادر به خطاء اونم شده کاسب

- چون مادر نداره فُشش می دی

- مگه من کم تو یتیمی فُش شنیدیم

- سر یتیمی آقام یتیم شدم.. بگم قصه آقامو.. عرض شود که بابام زرتشتی بود مادر م عاشق..  

- باسم از مزه ها بگو.. از همینگوی.. راس که بی کِسی گسه..

- من هیچوقت نفهمیدم گس یعنی چیه

- ببین.. گس یعنی.. یعنی.. بزار ابینجوری باست بگم.. فهمیدی؟

- ولی اون که مزه بی کسیه

- پس فهمیدی

- اگه گفتی از چی خیلی بدم می یاد

- نقطه.

- چرا من تو پایانا اینقدر قد کشیدم تا شدم نقطه

-  دُکی جون دلت گرفته و به روت نمی آری.. بزار بیاد  پائین تا داغشی گونهات رو جر بده.. دلم هوس بچه کرده.. هوس بابا بودن.. چلیه زمستون بود که میرزا یخ حوض رو شیکوند و باسه زهر چشم گرفتن از آقام انداختش تو حوض.." کافر نجس" اگه بابام نجس بود بعد مرگش-  زنش عرق زیر بغل تو رو چرا مجبور بود بو کنه وزیر چَکای تو بگه به به  آقا میرزا. " دُختر داریم تو این خونه.. این نبریده آتیش پرست رو از ته ببرید".. وقتی فراش باشی داشت از ته می برید همون موقع حوس کردم که کاش بابا بودم. مادرم خیلی گریه می کرد. " وقتی اشک می ریزی بیشتر کیف می ده زنیکه نجس" اگه مادرم نجس بود زیر لحاف تو چی می کرد میرزا مسلمون .

- ای اهورا ما را از بدیها پاک بگردان که پاکانت همه در بدی گرفتارند.. خواهرت.. اون موقع چن سالش بود

- کدوم موقعها.. قبل از مرگ مادرمم. یا همون موقعها که رفت زیر لحاف میرزا.. یا  وقتی که پرید تو آب انبار  تا که دیگه مجبور نشه بره زیر لحاف میرزا.. یازده سالش بود.." داداشی  میرزا میگه همه جام به مامان رفته".. تو خوونه آقا میرزا همه چی بود الا خدا.. خرابم دکتر.. حال می فمم شیاف چه خاصیتایی داره .. چهار تا رو امروز بکن پنچتا و بعدش قصه بابات رو بگو...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

                                   

      .. ببین مملی- همکلاسی  دبستانی میز سومم. من آن روز دروغ

            گفتم . من هم مثل بقیه بچه های کلاس هیچ وقت جرعت نکردم

           در آن کادر مستعطیل سر برگ ورقه امتحانی بنویسم" چشم"

                                         لانگ شات                                               سعید نعمت اله

گاه در زندگی  اتفاقاتی  رخ می دهد که  با دلیل و گاهی نیز بی هیچ دلیل منطقی و درست و حسابی در ذهن

جا خوش می کند و بی آنکه بخواهی در لحظات مختلف انسان رابه مروری نا خواسته وا می دارد .اتفاقاتی 

که زندگی را در احاطه خود در آورده  و در روز هزاران بار از کنار آنها عبور می کنیم. عبوری ساده و بی

اهمیت که منجر به ندیدن می شود.  البته این ندیدن در اکثر مواقع تاثیر شگرف و منفی  در زندگی آدمی  به

جای نمی گذارد.اما گاهی نا خواسته دیده می شودو تا ثیری نیز گذاشته و شما را به تجربه ای      

نا خواسته پرتاب کرده و در ذهن جا خوش می کند. مثل اتفاقی که حدودا ده سال پیش برای من روی داد و در ذهنم بیتوته کرد. من به غیر از 

کشیدن سیگار عادت دیگری نیز دارم که نمی دانم دقیقا چرا و چگونه در من به وجود آمده است. عادت

قبرستان گردی. عادتی که از نوجوانی در خود کشف کردم و تا  الان که مرز پنجاه و پنج سالگی را پشت

سر می گذارم هنوز هم به آن وفادارم . هر دوشنبه هر جوری که باشد خود را به قبرستان می رسانم و

ساعتی را به پرسه زدن در میان قبرها سپری می کنم.  پرسه زدن هایی که با ایستادن میانه ای ندارد. با

اینکه در این پرسه زدن ها با علاقه نام و نوشته های سنگ قبرها را می خوانم و گاهی بعضی از آنها را به

خاطر می سپارم اما تا به حال نشده است که حتی برای لحظه ای در کنار سنگ قبری توقفی هر چند کوتاه                                                                            

داشته باشم. حتی بسیار اتفاق افتاده است که در این سالها به نام و سنگ قبری آشنا( که این آشنایی از                                                                                                                    

همین پرسه ها به وجود آمده است)  برخورد کرده ام اما این مسئله نیز باعث توقف من نشده است. انگار که

ایستادن در قبرستان مرا مشوش و نگران کند با سرعتی که حاصل تجربه 

سالها قبرستان گردی ام است راه می روم. تجربه به من آموخته است که برای خواندن نوشتها و اسامی

روی سنگ قبرها اگر در هر دقیقه به طور متوسط سی قدم بردارم می توان به راحتی آنها را بخوانم و از

طرفی هم تشویش پرسه زدن در قبرستان  به سراغم نیاید. با اینکه به دلیل خلوتی قبرستان در وسط هفته-

دوشنبه ها را برای پرسه زدن هایم انتخاب کرده ام اما بسیار پیش آمده است که دست فروشی  به بهانه

فروش شمع و یا  برگه دعائی  به سراغ من  آمده است. بعضی از آنها با سماجت  و پشتکار مثال زدنی مرا

در هنگام راه رفتن همراهی کرده اند و بالاخره موفق به فروش جنسشان شده اند. اما این خرید نیز نمی

تواند ریتم راه رفتن مرا بر هم بزند. در همان حال که درهر دقیقه  سی قدم بر  می دارم معامله اجباری رامی

پذیرم تا از شر این همه سماجت راحت شوم. در یکی از همین گردشهای دوشنبه هایم در قبرستان به چیز

عجیبی بر خوردم که هنوز نیز رهایم نکرده است. به خصوص وقتی نیمه شبها از میل و هوس  کشیدن نخی                                                                                                                             

سیگار از خواب بیدار می شوم یاد آوری این اتفاق چشمانم را به سقف اتاقم می رساند. بله در یکی از این پرسه های ام به انسان عجیبی..  البته بهتر است که

بگویم به  موجودی عجیبی بر خوردم. بله فکر می کنم که عبارت  موجود مناسب تر از انسان  باشد. در آن

روز چون همیشه با حفظ ریتم قدمهایم  راه می رفتم و سنگ قبرها را نگاه می کردم که صدایی مرا به خود

آورد. صدا که بیشتر شبیه ارتعاشی بود. ارتعاشی که دقت زیاد و گوش تیز و ذوقی بسیار می خواست که

آن ارتعاش را صدا معنی کند. ارتعاشی دستوری:                                                         

-          من رو لگد نکنی!

 آری این جمله را شنیدم. مثل ملیاردها جمله و کلمه دیگری که در زندگی شنیده بودم. اما برای اولین

بار بود که جمله ای را از چنین ارتعاش ضعیف و نازکی چنین ملموس  می شنیدم. انگار که  این

ارتعاش

را باد از کیلومترها آن طرف تر با خود به میهمانی قبرستان آورده  و در زیر پای من پهن کرده بود.

همانطور که راه می رفتم به زمین  نگاه کردم. نگاه کردم و نا خود آگاه ریتم قدمهایم را به فراموشی

سپردم. ضمیر نا خود آگاه ام سنت شکنی کرد. عهد شکنی کرد و مرا به ایستادن مجبور ساخت. میخ

کوبم کرد. آنچنان میخ کوب که در ابتدا به این سنت شکنی حتی فکر هم نکردم. آن ارتعاش  نازک و                                                                  

ضعیف ازدهان موجودی انسان نما بیرون آمده بود. موجودی کودک نما. نمی دانستم پسر بچه ای است یا                                                                                                                     

دختری.. انگار جنسیت در وجود او راهی نداشت وبرای اولین بار واژه خنثی را به درستی دیدم و درک

کردم. حالا که سالها از آن روز می گذرد وخوب فکر می کنم یادم می آید که بعد از دیدن او با خود چه

گفتم"این  دیگه چیه!؟" . در کنار پای من  کله ای  گردو پر مو قرار داشت. یک دایره کامل.. کله ای پر

مو که بر تنی به اندازه یک

دست من قرار داشت. دو گوشت اضافی باریک از دو سمت این تن آویزان بود. با حافظه خود کلنجار

بسیاری رفتم تا که در یافتم آن دو گوشت باریک نامش دست است. دستهایی که کاملا به اندازه پاهای او

بود.. باریک ولاغر.  چیزی که بیش از هر چیز-  حتی گوش های بزرگ و بینی یه باریک و خوش

فرم( که تنها جزء منطقی او بود)  او خود نمایی می کرد چشمهای درشت و سیاه اش بود.

 چشمهایی  نعلبکی مانند و خیسی که در صورت سفید او کاشته شده  بود. چشمها یی چنان خیس  که برای دیدن این

خیسی که مطمئنن نامش اشک نبود تلاش چندانی را نمی طلبید. تمام این اجزائی که نام بردم بر روی

خاک و نشیمن گاهی پهن و فربه ای پهن شده بود و مرا می نگریست. خیره گی و نگریستن او با من                                                                                                                         

تفاوت داشت. او نگاه های  چون مرا بسیار دیده بود.  نگاه های کنجکاو ی که هزاران  نفر بر او

اتداخته بودند و شاید ترسیده از دیدن چنین موجودی با چشمهای از حدقه بیرون

زده از کنارش عبور کرده بودند. نگاه من برای او تکراری و هزار باره بود. اما نگاه او.. از همان

لحظه  که ریتم قدمهایم بهم خورد و من از راه رفتن باز ماندم خواسته ای را در نگاهش دیدم. نه اشتباه

نکنید این خواسته لگد نکردن او نبود.اصلا من از کنار او در حال حرکت بودم.او حتی اگر کوچکتر

وندیدنی تر از این نیز بود امکان نداشت که من او را لگد کنم. او با گفتن آن جمله فقط خواسته بود که

نظر مرا به سوی خودش جلب کند. او تنها خواسته بود که من ببینمش. شاید بسیار مواقع از اینکه

دیگران او را ببینند خشنود نمی شد اما این بار از ندیده شدن نا خشنود بود. نگاه اش را شناختم.

تمنایش را. مثل مواقعی که  کودک دستفروشی  بر روی پل عابر با چشمهای ملتمس و مصمم غافل

گیرت می کند و بسته ای آدامس نا مرغوب را جلوی ات می گیرد.

- من رو تا مرده شور خونه می بری؟

 بازهم همان ارتعاش. نه اشتباه نکرده بودم این ارتعاش که نا خود آگاه شیئی باریک را در ذهنت تداعی

می کرد از او در آمده بود.                                        

-          اونجاست.. خیلی دور نیست.                                                                      

 حالا دیگر دریافته بودم که آن دو گوشت باریک آویزان  دو سمت بدنش که دست نام داشت حرکت نیز

می کند. با دست چپ و انگشت اشاره سمتی را نشان می داد. با این اشاره به انگشتانش رسیدم..

انگشتان کوتاه و فربه اش که کثیف و سیاه بودند و هیچ  رد ونشانی از سفیدی صورت اش نداشتند.

دقیق تر که  نگاه کردم تضاد عجیبی را یافتم. تضادی آشکار و نمایان که به چشم می آمد. انگار که در

عصر تکنولوژی ارتش کشور پیشرفته ای با اسب و نیزه و شمشیر در حال ترک شهر و رفتن به

جنگ باشد و مردم نظاره گر با کت و شلوار و کروات-  با به صدا در آوردن بوق های ماشین های رنگ

و وارنگ در حال بدرقه آنان باشند. آری ساعت طلائی رنگی که به مچ دست او بسته شده بود چنین

تضادی را برایم حاصل کرده بود. به سمتی که انگشت او به آن اشاره کرده بود نگاه کردم. تا چشم کار

می کرد قبر بود و قبر

-          پشت توالت آ.. منو می بری اونجا؟.                                                                                                                   

 نگاه از سمت مورد اشاره اش برداشتم و باز به او نگریستم. مستقیم و خیره نگاهم می کرد. دیگر مطمئن

بودم که روز گار با من سر شوخی نگذاشته است و به موش کوری زبان انسانی نداده  . من

روبروی انسانی معلول  و عجیب الخلقه قرار گرفته بودم و ترس آن داشتم که چشمان درشت از حدقه

بیرون زده اش به  کف زمین  پرتاب شوند وخیسی آن دوچشم هم آغوش خاک قبرستان شده و به گل 

نه طلبیده ای فراهم شود. چشمانی که از دهانش نیز بازتر و گشاده تر بودند. من        

اصولا آدم محتاط و ترسو یی هستم. ولی  آن روز پی بردم که ادعای روانشناسان مبنی بر اینکه ترسیدن عملی غیر ارادی است درست نمی باشد. چرا که آن روزو دیدن آن  موجود عجیب الخلقه

آنچنان برایم عجیب و باور نکردنی بود که ترسیدن را به فراموشی سپردم . کنجکاوانه

به سمت او رفتم و به روی دو پا در کنارش نشستم:

- اونجا چه خبره؟

- اونجا کار دارم.. داره دیر می شه..

- مگه خودت نمی تونی بری؟

- چرا می تونم.. ولی تا من کون سره کون سره برم و برسم اونجا دیر می شه... تو من روببر.

 لرزش صدای مرتعش اش خبر از ترس پذیرفته نشدن خواسته اش می داد.                                                                                                       

- اونجا کار می کنی؟                                                                                  

- من همه جا کار می کنم.. شمع می فروشم..

-خونه ات کجاس؟

 با بی حوصلگی جواب داد

- همین وراس.. هر روز داداشم  می آد دنبالم.. ولی امروز دیر کرده 

- با داداشت اونجا قرار داری؟

 - اوهم.

 مردد نگاهش می کردم. دوست داشتم بی هیچ مقدمه ای بپرسم تو چی هستی! اصلا زنی یا مرد. نری یا

ماده. آیا تو نیز کلیه و شش و ریه داری؟ تو نیز به آب- آب می گویی؟..  دو دستش را به مانند کودکی که می خواهد به آغوش والدینش برود به سمتم دراز کرده بود. اما

من همچنان نگاهش می کردم. می خواستم کمکش کنم. چرا که طی کردن مسیر با او این امکان را به

من می داد که از این موجود عجیب الخلقه بیشتر بدانم و کنجکاوی ام را سیراب کنم. و نیز اینکه  نگاهش به واقع ملتمسانه بود و نیازمند کمک. اما  نگران نیز -                                         

بودم. نگران که اگر او را در آغوش بگیرم به مانند شیئی چسبانک به تنم بچسبد و هیچگاه دیگر کنده                                                                                               

نشود.  و یا شاید از آغوشم لیز بخورد و به داخل لباسهایم نفوذ کند و برای همیشه در تن و جسمم خود

را گم کند. باز به سخن آمد:

- سه تا شمع برام مونده.. اگه من رو ببری اونا رو می دمش به تو.

 این را گفت و در کیسه پارچه ای سفید کوچکی که میان دو پایش گذاشته بود و از چشم من دور مانده

بود مشغول جستجو شد و اندکی بعد سه شمع را بیرون آورد و به طرف من گرفت. نمی دانم چرا- ولی                                                                                                                           

 

گفتم:

- ساعتت.. ساعتت رو بهم بده تا ببرمت.

 سگرمهایش در هم رفت. تکانی به خود داد و موهای بلندش در نسیمی که می وزید رقصی کرد. انگار که

منصرف شده باشد  تکانی به خود داد

-          گم شو.. اصلا نمی خوام.

 سپس ترسیده  ادامه داد:

- اگرم بخوای ازم بدزدیش یه سوت می زنم تا همه رفیقام بریزن اینجا..

-  خوب اگه رفیقات با یه سوت تو- اینجا جمع می شن چرا دیگه از من کمک می خوای؟     

بی آنکه جوابم را بدهد با کمک  کف دستها و نشیمن گاهش شروع به حرکتی شبیه خزیدن  کرد.

اما اندکی بعد از رفتن باز ماند. پشتش به من بودو صورتش را نمی دیدم. بازهم ارتعاش لرزانش شنیده شد.

کودکانه و دلگیر گفت:

 

- چی می شه اگه من رو تا نوجا ببری؟

 این را گفت و به سمتم برگش:

- تو ام که می تونی راه بری زندگیت انقدر سخته؟

با چشمانی تنگ شده نگاهش کردم. خیسی چشمان درشتش به  چشمهای من سرایت کرد. باید زودتر از اینها می فهمیدم که پرسشش جدی است و منتظر پاسخ است.

-          زندگی همه جورش سخته.. اسمت چیه؟

-          مملی

-          چن سالته؟

-          ده سال..

- گفتی دیرت شده؟

- اوهم.. می بریم؟

 مردد نبودم. انگار چسب ناک بودن و  سر بودن احتمالی  او را به فراموشی سپرده بودم

.- آره می برمت.

 سه شمعی را که در دستانش بود به سمت دراز کرد. بر اثر فشاری که هنگام حرکت کردن به شمعها

آمده بود یکی شان از وسط شکسته بود و به نخ اش آویزان بود                                                                                                                                    

- من کسی رو ندارم که باسش شمع روشن کنم.. باشه باسه خودت.

گفتم و به قصد بر خواستن بغل اش کردم. سنگین تر از آن  بود که نشان می داد. او را همانطور که  در

بغلم بود به بالا انداخت تا بر او و وزنش مسلط  شوم. وقتی اینکار را کردم مملی با همان ارتعاش 

نازکش جیغی زد و اندکی بعد خنده ریزی سر داد و گفت:

-          یواش تر.. چه خبرته.. یه جوری شدم!                                                                   

 تکه گوشت بزرگ و آویزانی  از او زیر ساعدم گیر کرده بود.  آن را آزاد کردم.

حالا دیگر بر وزن او مسلط شده بودم. پس بی ترس از افتادن او به راه افتادم. صورتش را انگار

که بستری گرم یافته باشد به سینه ام چسبانده بود توده ای از بوهای مختلف مشامم را پرک کرد. او بو

می داد. اما نمی فهمیدم که آیا این بو بوی بدی است یا نه. شاید معجونی از تمام بوها بود که اینچنین

برایم نا شناخته کور بود. راه افتادیم.

- اگه کسی رو نداری باسه چی می آی سر خاک

- چون قبرستون رو دوست دارم                                                                                   

- چی شو دوس داری؟                                                     

- نمی دونم.. نمی دونم تو می فهمی یانه...

- چرا فکر می کنی من نمی فهمم؟

 - من همچین چیزی گفتم؟

 - اوهم.. زن داری؟

- نه

- یعنی عروسی نکردی؟

- از زنا خوشم نمی آید

- خوشت نمی آمد تا حسابت نمی کنن..

 مجددا خنده ریزی سر داد. سپس گفت:

-          قیافت که بد نیست

 کم کم سرو کله غروب  داشت پیدا می شد. نسیمی که لحظاتی پیش شروع به وزیدن کرده بود اینکه به سوزی سرد تبدیل شده بود. خواستم پرسشهایم را شروع کنم که مملی پیش دستی کرد :                                                                                           

- بینم اگه یه کی هم سن و سال من بمیره..  مرده شور مرد  می شورته اش یا زن؟

- زن و زن می شوره مردم مرد..

- اگه بهت نگفته بودم می فهمیدی ده سالمه؟

- نه نمی فهمیدم..

- اگه به تو یه زن مرده خوشگل بدن می شوریش؟

-  چن سالته؟

- چهل و خورده ای.. چرا اینارو می پرسی                                                                   

- همینجوری.. دارم می افتم..  یه خورده محکم تر تو بغلت بگیریم

- نترس حواسم هست

 - حواست نیست.. حواست جایی دیگه اس

- مثلا کجا؟

- خودت رو به اون راه نزن..

-  کدوم راه

-  چرا از زنا خوشت نمی آد

-  نمی یاد دیگه

 موهای بلند و افشان مملی جلوی دیدم را گرفته بود. خودش را سفت چسبانده بود به من و صورتش را                                                                                                                  

روی سینه ام. احساس کردم که باد آزارش می دهد. پیراهن نازکی پوشیده بود که برای هوای پائیزی نا                                                                                         

مناسب و کم بود. شلواری از جنس مخمل و به رنگ قرمز بر پا داشت. بویی که از او مشامم می رسید

هر چند که نمی دانستم بوی خوبی است یا بدی اما کم کم داشت آزارم می داد. گه گاهی انگشتانش به

صورتم می خورد. موهای افشان او کاملا جلوی دیدم را گرفته بود

- ممل خان موهات رو از جلوی چشام می زنی کنار؟

-  قل قلکت می آد؟

- نه .. جلو دیدم رو گرفته

-  می دونم قل قلکت می آد

موهای  افشان اش را از جلوی چشمانم کنار زد. ترسیدم. آنقدر ترسیدم که نزدیک بود او

را به زمین بیا ندازم. صورتش را تقریبا به صورتم چسبا نده  بود و لبخند می زد. بوی دهانش را

احساس می کردم و این بار مطمئن بودم که این بو- بوی بد و مشمعز کننده ای است. نا خود آگاه سرم                                                                                                                                                                                                                                         

را برگرداندم. دلیل این کارم را فهمید. لبخندش محو شده و چشمانش تنگ . صورتش را مجددا به روی

سینه ام گذاشت و با لحنی که اندوه از آن می بارید گفت:

- از من بدت می آد؟

- چرا باید بدم بیاد؟

-  از بو دهنم                                                                                                      

- همه دهن ها کم و بیش بو می دن

 

-  ولی دهن تو نمی ده

- زنمم همین رو می گفت

- تو که گفتی زن نگرفتی

-  من فقط گفتم از زنا خوشم نمی آید... زن داشتم  چند سال پیش از هم جدا شدیم

-  چرا؟

- تو چی؟.. با کی زندگی می کنی؟

-  با برادرم مجید.. ی.. یه خواهردارم که مثل خودمه

- یعنی.. اونم..                                                                                          

- آره اونم مثل منه. تازه عاشقم هست

- عاشق؟!                                                                         

- عیبی داره؟

- نه..نه

- نه یعنی آره.. هان؟.. هم اون عاشقه و هم من

- تو عاشق کی هستی

- یکی هستم بالاخره دیگه

- خوب کی؟

- دوست ندارم بگم.. از فضولام خوشم نمی آد

- این همه تو سوال کردی من بهت گفتم فضول؟

- خواهرم عاشق خیلی هاس.                                                                                                                                                                 

- خوب این خوبه یا بده؟

- اینکه عاشق خیلی هاس؟.. نمی دونم شاید خوب شاید بد.. راسته که بهروز وثوقی  خیلی پیر شده؟

- اون بازیگره؟.. خوب آره دیگه سنی ازش گذشته..

- خواهرم عاشق اونه شده.. تو فیلم دیدتش... آدم عاشق آدمهای پیرم می شه دیگه نه؟.. چه عیبی داره

- فیلمم می بینی؟                                                                                                    

- بعضی وقتا که مجید ویدئو و تلوزیون اجاره می کنه.. بیست ساله شه

- کی؟

- خواهرم.. زهرا دوست داره شوهر کنه.. بغل خواب می خواد.

- این حرف خوبی نیست که تو یاد گرفتی

- یه بار زهرا این رو به مجید گفت مجیدم زد تو دهنش.. کیف داره نه؟

- تو دهن زدن؟

- شوهر داشتن

- خوب ..چی بگم والا

- کسی اون رو نمی گیرتش

- از کجا می دونی؟                                                                                    

- گفتم که اونم مثل منه                                                                   

- بالاخره باسه اونم یکی پیدا می شه

- کی؟

- نمی دونم بالاخره یکی ام باسه اون پیدا می شه.. دنیا اینقدرام بزرگ نیس

- مثلا خود تو- اون رو می گیریش؟

- من؟.. من قضیه ام فرق داره..

- چه فرقی؟

- فرق داره دیگه.. اصلا بیا بحث رو عوض کنیم

- می گیرش یا نه؟

- خوب.. اونکه هنوز من رو ندیده.. شاید از من خوش نیاد.. تازه مگه نمی گی اون عاشق بهروز وثو..

- هر کی که مرد باشه اون عاشقش می شه                                                                                           

 سرش را از روی سینه من برداشت و نگاهم کرد. نگاهش چنان جان دار و سنگین بود که از راه

رفتن باز ماندم. چشمان پرسش گرا ش را تنگ کرده بود. اما آن دو چشم سیاه حتی در این حالت نیز

چنان درشت و ملموس بودند که تمام وجود مرا به احاطه خود در آورده بودند. در میان زمین و آسمان

ایستاده بودم و راه گریزی نداشتم. لحظه ای ترس چنان همه وجودم را فرا گرفت که با خود اندیشیدم

 

مملی را رها کنم و بگریزم.                                                                                        

- می گیریش یانه؟

 چشمهای سمجش رهایم نمی کرد. باید چیزی می گفتم. باید راست می گفتم. چطور می شد به این

چشمان درشت و جان دار دروغ گفت. با لکنتی که نمی دانم حاصل ترس بود یا خجا لت و حیا گفتم:

- ن..نه.. نمی.. گیرمش

-          می دونستم.. چون مثل من معلوله آدم حسابش نمی کنی نه؟

-          من این رو نگفتم. فقط گفتم وضعیت..

-          چرا همین رو گفتی.. به درک که نمی گیریش. چرا وایسادی ؟.. راه بیفت.

خسته شده بودم. بیشتر این خستگی از  نگاه سنگین مملی به  وجودم رخنه کرده بود.  مانند

گناه کاری  که عذاب وجدان احاطه اش کرده به راه افتادم. منتظر بودم که چون قبل سرش را روی سینه

ام بچسباند. ولی چنین نکرد. همانطور که در آغوشم بود به رو برویش چشم دوخته بود. کم کم خستگی                                                                                                

داشت بر من غلبه می کرد. چشمانم به مانند دوربین فیلم برداری که بر روی دست در حال حرکت و

گرفتن فیلم باشد بالا و پائین می شد و همه چیز را در حالت تکان خوردن می دیدم. قبرها را- مرقدهای                                                                  

قدیمی قبرستان را- درختهای خشک و بی خاصیت اطراف را وساختمانی را که در روبرویم قرار داشت

و دیوارهایش گچ کاری سفید شده بود. ساختمان را شناختم. ساختمان دستشویی قبرستان بود و می

دانستم که پشت آن غسال خانه  قرار دارد. تقریبا ازتجربه ای که در حال سپری کردنش بودم ناراضی

بودم. نمی دانم چرا حرف به اینجاها کشیده شده بود.  من به دنبال کنجکاوی هایم بودم. اما .. از اینکه راه رو به اتمام بود خوشحال بودم. سکوت  او آزارم می داد. الکی ترین گناه کار دنیا بودم.

 - ممل خان گفتی تا غسال خونه دیگه هان؟

- خودتم همچین آش دهن سوزی نیستی..

 متعجب از بالای سر به مملی نگاه کردم.

- اوهم. اصلا نیستم                                                                

- خیال می کنه خودش چی هست. 

- بین ممل خان من منظور بدی..

 

- خاک تو سر زهرا کنن که عاشق همه مرداس.. ولی از کجا معلوم..                        

 مملی  لحظه ای سکوت کرد و سپس با همان ارتعاش لرزان نامی را صدا کرد

- مجید.. مجید..

 به روبروی خود نگاه کردم. جوانی بیست-  بیست و یک ساله از دور نمایان شد. مملی برایش دست

تکان داد. به شکل عجیبی بی تابی می کرد. چنان در آغوش من جست و خیز می کرد که هر لحظه

امکان افتادنش بود. تقریبا داشت سعی می کرد که چنین نیز کند.

- مملی آروم باش.. می افتی آ..

مجید را صدا می زد. حالا مجید نیز ما را دیده بود. از حرکات و بی تابی مملی انگار که به وحشت افتاده

باشد قدمهایش را تند تر و بلند تر برداشت. مملی به طور ناگهانی به سمتم بر گشت و با دست ضربه ای

شبیه سیلی به صورتم زد و گفت:                                                                       

- مگه خودت چه گوهی هستی؟

- چی می گی مملی؟.. من واقعا منظور بدی نداشتم.. راس می گی من اصلا گوهی نیستم

- معلومه که نیستی.. من رو اذیت می کنی؟

- من ؟ چه اذیتی.. ممل..

سیل ضربات او بر سر و صورتم اثابت می کرد. ترسیده بودم.   حالا دیگر مجید در حال دویدن بود. و                                                                                          

بالاخره به ما رسید. مملی انگار که آغوش امن و محرمی را یافته باشد خود را در آغوش برادرش

انداخت. از روی چشمانش شناختم. اون نیز چون مملی چشمان درشت و خیسی داشت. اما نه تنها

نشانی از معلولیت در او دیده نمی شد بلکه در آن لباسهای مندرس اش بسیار خوش اندام نیز بود. مجید پرسشگر  لحظه ای مملی و

لحظه ای مرا نگاه  کرد. ممل شیون سر داده بود. مجید ترسیده و پرسشگر ممل را نگاه کرد:

- چیه زهرا؟.. چی شده؟.. تو بغل این یارو چی کار می کنی؟                                      

- باسه چی دیر اومدی.. این کثافت پدر من رو در آورد

- کار داشتم.. باسه چی؟                                                                   

- اولش که می خواست ساعتم رو بگیره.. ولی بعدش که فهمید دخترم دست مالی ایم کرد.. بزنش

مجید.. بزنش کثافت رو..  

 

ممل یا بهتر است  بگویم زهرا جمله اش را نیمه تمام رها کردو شروع به گریستن کرد. من هاج و واج

ایستاده بودم و هیچ نمی گفتم. یعنی می خواستم بگویم ولی نمی توانستم. این نا توانی ام مرا به یاد                                                                                                                        

خوابهای کودکی ام انداخت که همیشه وقتی خواب دزدی می دیدم هر چه سعی می کردم فریاد بزنم نمی

توانستم. در آن لحظه  نیز چنین حالی داشتم. حتی وقتی مجید زهرا را در گوشه ای گذاشت و با مشت و

لگد به جانم افتاده بود نیز نتوانسته بودم این خفه گیه به وجود آمده  را بشکنم و چیزی بگویم. در میان

ضربات مجید به روی زمین افتادم و اندکی از خاک قبرستان به داخل دهانم رفت . هنوز صدای زهرا را

که همچنالن گریه کنان سخن می گفت را می شنیدم:

-  از همون اول فهمید که بیست سالمه.. می خواست بیارتم تو توالت آ.. بزنش  آشغال گوه رو..

 نمی دونم چرا ولی من خجالت می کشیدم! احساس می کردم که این ضربات و دشنام ها که نثارم می شد

حقم  بود. زهرا از اینکه مرا  متجاوزی جنسی معرفی کرده بود و در حال دیدن مجازاتم بود خوشحال

راضی بود. و من نیز در میان حیرت و ضربات مجید از رضایت زهرا راضی وخرسند بودم. 65

                                                                                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد بيراس  | 

تنبیه

به جای عذرخواهی از آزاده سلیمانی!

 

.. آسیه زنی پنجاه و پنج  ساله که هنوز ته ماندهای زیبای در صورتش نمایان بود دسته گل و چمدان سفری  به دست وارد اتاق بیمارستان  شد. سعید به شکلی که پشتش به آسیه بود بر روی تخت دراز کشیده بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد. اتاق سعید در آخرین طبقه  بیمارستان قرار داشت .  آسیه لحظاتی را در چهار چوب در ایستاد و به سعید نگاه کرد.  سرانجام چمدانش را در گوشه ای  گذاشت و در حالی که  لبخند به لب داشت به سمت پارچ  استیلی  که بر روی میز بلند آهنی  کنار تخت  قرار داشت حرکت کردو گفت:

سعید  پس کی  با من عروسی می کنی؟

سعید بدون اینکه  به سمت آسیه بر گردد با  صدای گرفته ای که ناشی از درد و بیماری بود گفت:

-          باید فکرش رو می کردم

-          فکر چی رو؟

-          این که عاشقم  بشی .. بیست و هشت طبقه و شصت و چهار تا پنجره.

آسیه به برج بلندی که از پنجره اتاق دیده می شود نگاه کرد

سعید همانطور که به پهلو خوابیده بود بر روی تخت غلت زد و به سمت آسیه بر گشت. حالا صورت سعید دیده می شد. صورت شکسته شده اش  بیش از سن واقعی اش كه شصت سال بود نشان مي داد.  تمام موهای سر و صورتش بر اثر شیمی درمانی ریخته  بود.گودی سیاه زیر چشمانش تو ذوق می زدو لبهای کبودش که احتمالا به خاطر مصرف زیاد سیگار به آن رنگ در آمده بود خشک و ترک خورده بود. سعید لبخند بیماری زد و گفت:

-          کی رسیدی؟

-          یک ساعت پیش.. از فرودگاه می آم

-          سعید نفس عمیقی کشید و گفت:

-          بو کن.. هوای وطنه.

-          آسیه در حالی که گلها را داخل پارچ استیل که تا نیمه آب درون آن بود می گذاشت گفت:

-     مصنوعیه.. نگهبان جلو بیمارستان گفت که طبیعیش رو نمیشه اورد  تو بیمارستان.. منم مصنوعی شو برات گرفتم..  باسه دل خوشی گذاشتمشون تو آب.... چند وقته تو این دخمه ای ؟

-          این بار سوممه.. دوهفته اس

-          آسیه پارچ استیل را به روی میز آهنی گذاشت و بر روی صندلی کنار تخت سعید نشست:

-          تو این اتاق بوی همه چیز می آیاد الا زندگی. خوب اینجا بند شدی!

-     از صدقه سریه  همین برج بلنده اس و  شلنگ آی ُسرم .. سُرمم که تموم می شه با شلنگش هله هوله می بافم. صلیب .. عصا.. گلوبند.. سلام. چه  خوشگلی آسیه! ..

-           اوهم .. تو بگو چرا اینقدر زشت شدی.. 

-          هم تختیم می گفت  سلاطون.. دکترا می گن سرطان .. سرطان خون .. دیشب مرد. هم تختی مو می گم

 آسیه به تخت خالی که ملافه ای تمیز به روی آن کشیده بود نگاه کرد سعید گفت:

-          مادر ت چطوره؟

-           از وقتی مرد تنهاتر شدم ..سیگار برات  روشن کنم ؟

-     اوهم.. همه چی با سیگار بیشتر  می چسبه .. دردو دل.. فاتحه باسه مادرت..  بوی وطن..  نگاه کردن به تو که هنوزم خوشگلی ..اینجا قدقن ترین چیز همین سیگاره.. زندگی تو اروپا که باعث نشده معنی قدقن یادت بره.. تعریف کن.. راس که می گن آسمون همه جا یه رنگه..

-          دلم گرفت وقتی دیدمت

-          گرفت یا سوخت؟

-     باسه تو گرفت و باسه خودم .. سوخت... باسه..   دانشگاه رو یادته؟.. بحثا مون.. تئوری هایی که بیشتر حفظ بودیم تا اینکه فهمیده باشی مشون.. عاشقیت آ.. تو سعید از همه ما قوی تر و عاقل تر بودی.. محافضه کار بهتر تا عاقل تر.

-     هر دو انگار که غرق چیز مشترکی به نام خاطرات شده بودند در سکوت به یکدیگر می نگریستند. آسیه تنها این سعید رنجور و بیمار را که بر روی تخت دراز کشیده بود و فاصله چندانی تا مرگ نداشت را نگاه نمی کرد. آسیه داشت به سعید سی و پنج سال پیش فكر مي كرد.انگار جوانی خود را می دید.  انگار باز در حال و هوای قرار و مدار بچه های  اکیپ دانشگاهشان  بود  که فردا به جاجروت بروند و تن را به آب بزنند و دخترها بعد از شناوانمود کنند که اتفاقی حوله از روی پستان هايشان کنار رفته است و جیغ بکشند تا پسرها نگاهشان کنند.  انگار که بازبه  سی و پنج سال پیش  باز گشته بود و صدای خواهر بزرگش آرزودر گوشش نجوا می کرد که  خواسته بود او را نیز با خود به جاجرود ببرند . آسیه به خاطر داشت که آن روز آرزو در طول مسیر بر روی صندلی اتوبوس  کنار سعیدنشسته بود.  

-          آسیه لبخند تلخی زد و  کنایه آمیز گفت:

-           آرزو رو چی؟ یادته..

سعید با شنید اسم آرزو دست پاچه شد.. نگاهش را از آسیه گرفت.. آسیه  به مانند اینکه موظف است چون نگهبانی با سلاح نگاه کردن مانع گریختن سعید باشد چشم از او بر نمی داشت. سعید سنگینی این نگاه و سکوت را احساس می کرد. سعی کرد که خود را جمع و جور کند. پس گفت:

-          از بچه ها خبر داری؟

-           آسیه چوب کبریت  را بر جیوه کشید. حتی برای روشن کردن سیگار نیز نگاه از سعید بر نداشت. لبخند کنایه آمیزی به سعید زد و گفت:

-     . تو سعید همیشه دکور خوبی داشتی.. گفتم که قوی بودی.. همه بهت احترام می ذاشتن ..محبوب بودی . با هوش-  خوش قیافه - ولی نه  اونقدر که دو تا زندگی رو نابود کنی..  راستی هنوزم خود خواهی؟!

-           تو رو نمی دنم آسیه .. ولی  من دنبال اون سیگار روشن تو دستتم

 آسیه سیگار را به سمت سعید دراز می کند. سعید خوب که به صورت آسیه  نگاه کرد خطهایی را که  ميان سالي در صورت او نقش زده بود را ديد.  گونه های بر جسته آسیه را چون ایام جوانی همچنان با طروات و زیبا  دید. به بدن خود تکانی داد تا به صورت آسیا برسد و او را ببوسد. اما آسیه خود را عقب کشید. سعید لبخندی زد و دستش را برای گرفتن سیگار دراز کرد. اما آسیه با دست دیگرش مچ دست سعید را محکم گرفت . سعید که از این حرکت جا خورده بود لبخند بر روی لبانش  ماسید و متعجب آسیه را نگریست . آسیه با انگشت دستی که سیگار را درآ ن جای داده  بود رگهای آبی دست سعید راکه بر اثر بیماری و لاغری مفرط او کاملا نمایان  بود را را لمس کرد و نگاه بر شیار رگهای سعید انداخت حالا تعجب سعید به ترس تبدیل شده است. آسیه همانطور که رگهای دست سعید را و نگاه مي كرد گفت:

رگهای دستت آبیه.. مثل رگهای دست آرزو.. سی و پنج سال  پیش  تو حموم خونمون خون سرازير شده اشون رو ديدم.. اونقدر شفاف و ذلال بود که عکسم افتاد توش.

آسیه به سعید نگاه کرد. لبخندی که هر جنسی می توانست داشته باشد الا از  جنس دوستانه  بر روی لبانش نقش بسته   بود.حالا آتش سیگار داشت ساعد لاغرو سفید سعید را می سوزاند. سعید از سوزش لرزشی به صورتش وارد شد

-          این سیگار تو دستت-  هم داره دلمو می سوزنه و هم دستمو..

آسیه  مچ دست سعید را رها کرد. سیگار را به اوداد. سعید سیگار را گرفت  و سرش را بر بالش تخت گذاشت. کامی محکم و طولانی  از سیگار گرفته و دود ش را حبس کرد و. بی آنکه به آسیه نگاه کند  گفت:

-     خواهر تو  باسه من فقط یه دوست بود.. یه هم دانشگاهی  باسه نشستن سر میز یه کافه و خوردن قهوه و حرف زدن از تئوریهایی که به قول تو حفظ بودیم..فقط حفظ بودیم.. یه رفیق  باسه رفتن به کوه و نشستن لب روخانه جاجرود. اون تو سوءتفاهم های خودش غلت...

-          اون  تو خون خودش غلت  بود.. اون روز تو وان حموم..

-     ازت خواستگاری کردم.. توام گفتی آره.. تا اینجاش رو می فهمم.. ولی این لحن طلبکار  سی و پنج سال پیش تا الانت  رو هیچ وقت نفهمیدم... همون طور که رفتنت رو نفهمیدم..

-          پدر مادرم رو یادت رفت.. طلبکاری من و پدر مادرم از وقتی شروع شد که  آرزو دو خط نوشت که توزدی زیر قول و قرارتون

-          - گفتم که اون گرفتار سوء تفاهم های خودش بود.. تازشم  انگاری که از این دوخط-  خط آخرش رو نخوندی که از تو نوشته بود

-     من می دونستم که تو رو دوست داره.. خیلی ها تو رو دوست داشتن . .فکر می کردم آرزو هم مثل بقیه اس. ولی نه اینقدر جدی که بچپید زیر یه لحاف و قول و قرار بذارید.از ندونستن شدم رقیب و مسبب  مرگ خواهرم .

-     تو می دونستی.. همه بچه ها می دونستن.. نه قول و قرار که هیچ وقت قول و قراری باهاش نذاشته بودم.. تو می دونستی که دوستم داره و  حتی حسودی ام می کردی.. فقط خودت رو زده بودی به ندونستن... من  عاشقت بودم آسیه..

-      نه سعید مثل همیشه داری خوب حرف می زنی.. فقط حرف می زنی .. بعد از آرزو پدرم  دغ کردو مُرد .. بعد مرگ آسیه  دیگه نتونستم تو چشای مادرم خیره بشم.. حتی وقتی که داشتم جسدش رو از لای آهن قراضه های اتوبوس  تو-  اتوبان هامبورگ در می اُوردم.. بعدِ آرزو ..  چرا گفتم دوتا زندگی .. تو چهارتا زندگی رو نابود کردی.. بشمارم برات؟..

-      مشکل تو آسیه اینکه به خودت بدهکاری و باسه وصولش اشتباهی اومدی پیش من .. الکی ترین متهم دنیا منم .. تو ام من رو دوست داشتی و بابتش نه که عمدا .. بی اینکه بخوای از رو خواهرت گذشتی همین.. بقیش دیگه دست و پا زدن الکیه..  تو دنبال شریک جرمی که من می گم اصلش جرمی وجود نداره

چرا سعید جرم هست.. مجرم الان روی این تخت خوابیده.. آرزو قبل از خودکشی با دوستش مریم.. مریمُ که یادته.. با مریم  حرف زده بود.. آرزو دلت رو زد و ولش کردی..

 هر دو در سکوت همدیگر را نگاه می کردند. انگار که مسابقه حبس نفس در زیر آب باشد هر یک با سماجت تلاش می کردند که  رقیب را شکست دهند. و بالا خره این سعید بود که سکوت راشکست

-          تو آسیه نباید می رفتی..

-          بازهم سکوت و خیره گی نمایان شد

-          هنوزام دختر خانم   شوهر نکردی ؟

-          شوهر که نه.. ولی توو اون خونه میدون شاپورت بهتر از هر کس دیگه ای می دونید که خیلی  وقته دیگه دختر نیستم.

سعید نگاهش را از آسیه بر می گیرد .

-     ببین آسیه من و تو خیلی چیزا داریم که می تونینم به ُرخ هم بکشیم. هم اینکه می تونیم نکشیم. آرزو بچه گی کرد.. اون خودش برید و خودشم دوخت.. من هیچ وقت با اون قول و قراری نداشتم.. حتی وقتی می اومد خونه ام تو همون میدون شاهپور من حتی جورابام روهم در نمی اوردم چه برسه .. این حرفا و سخنا که  من تو رخت خواب قول دادم و قرار گذشتم که بعدش زدم زیرش همه حرف مفت و صد من یه غاز بود وهست.. من راسی راسی گناهی تو اون قضیه نداشتم.. ولی با تو کم قول و قرار نداشتم.. من آسیه بعد از رفتنت اذیت شدم.. می فهمی؟

-     آرزو وقتی مُرد دختر نبود.. اینکه خودش رو کشت نه که از سر دختر نبودنش باشه  که باسش مهم نبود.. تو ولش کرده بودی.. تو زیر قرار تون زده بودی..

-          تو که می دونستی چرا..

-     من بعدا فهمیدم.. من نمی خواستم که رقیب خواهرم بشم.. من بی خبر نگاهای آرزو رو می دیم کهتیز شده بودو دسُ دل آدمُ خراش می داد .. ولی دلیلش رو..

-          دلیلش خواستگاری من از تو بود

-          چه با آب و تابم براش تعریف کرده بودم.. بی خبر از اینکه..

-          سعید به میانه حرف آسیه می آید

-      گوش کن آسیه چه بی خبر چه با خبر.. همه چی رو دفنش کن.. لا اقل باسه دو دقیقه.. اگه از خواستم که  این راه رو پوشی بیایی  اینجا چون مّحرم از از تو نداشتم.. پشت سر من و تو – تو اون یازده  ماهی که با هم بودیم اونقدر خاطره و عشق هست که بهم  نگی نه... اونقدر دستامون تو دست هم عرق کرده که نمک گیر هم باشیم. من .. یعنی دکترا می گن شش ماه دیگه.. ولی غیرت وحساب بانکیم می گن که دیگه  وقتشه.. پا تلفن که بهت گفتم. نمی خوام عروسام زیرم لنگن بذارن و شب به شب باسه پسرام تعریف کنن که امروز باباتون چند بار  ریده و شاشیده..